چند روزیه بنا به دلایلی مجبور شدم بیام خونه پدر شوهرم این چند روزه تازه اخلاقای نامزدمو فهمیدم
بهش میگم برای فلان چیز به من پول بده میگه ندارم اما از اون طرف خرید های خونه رو انجام میده همین ظهر مادر شوهرم به نامزدم گفت پول بده به خواهرت
خواهرش هم شوهرش پولداره ولی گفتن که حساب کار دستم بیاد دیگه دیدم که آنقدر خونوادشو دوست داره که با من اصلا اینجوری نیست همش میگه دوسم داره ولی کاراش به چیز دیگه رو نشون میده همش دور و بر خواهرش و مادرشه
خیلی دور و برخواهرشه و به فکرشه و تا حالا نشده آنقدر رو من حساس باشه که رو خواهرش حساسه امروز میخواست بره داروخانه خواهر شوهرم اما نامزدم گفت خودم میبرمت درحالی که اصلا به فکر من نیست اینجوری
میگم بریم بیرون باهم میگه جلوی اینا زشته
باهاش در این مورد حرف زدم گفت تو مریضی این فکرت چیه من نمیتونم از خانوادم بگذرم من گفتم لازم نیست بگذری فقط زیاده روی نکن برگشت گفت من برادرشم من پشتم گفتم آقا پیشت باش ولی اون شوهرشو داره و پدرشو داره اما کنه بدبخته خاک بر سر فقط تورو دارم ولی اون میگه این حرفام مریضیه و اینا
حرف حرفه مادرشه دیگه مادرش هرچی بگه رو حرفاش حرف نمیزنه فقط دستور میده
چند روزه اینجا دارم با دیدن این چیزا عذاب میکشم
خیلییییی نامزدمم دوس دارم نمیتونم ازش بگذرم فقط بگید چیکار کنم