ببینید اصلا ازم هیچی ندیدن حتی دانشگاه هم بزور گذاشتم برم میگن دخترو چه به درس و اینا تو بدترین شرایط دندون میخونم حتی اجازه بیرون رفتنم ندارم همش تو خونه زندانی ام درس درس فقط حتی برا عید گفتم ناخون کاشت کنم اجازه ندادن میگن جامعه بده ولی درواقع اصلا بهم اعتماد ندارن حتی بابام میاد دنبالم با اینکه دانشگاه از شهر دوره مامانم هرچند یه بار میاد سر میزنه واقعا خسته شدم از سختگیری هاشون دیگه واقعا حالم بد شد مامانم بهم میگفت که دیگه نمیخواد بری دانشگاه میبینم رفیق پیدا کردی صمیمی میشی خبریه فقط دعا کنید زود از زندگیم خلاص شم از بچگی اینجوری بزرگ شدم هرروز درد دیگع عادت کردم ولی خیلی برام سخته زندگی بقیه رو میبینم زندگی خودمو میبینم که چقد بدبختم تنها امیدم فقط دانشگاه بود که موفق بشم حداقلش