منو نامزدم سه ساله که باهم آشنا شدیم از همون ابتدا قصدمون ازدواج بود و نامزدم اقدام برای خواستگاری کرد که بابام یک سال این پسر رو معطل کرد و بعد از یک سال به سختی رضایت داد بیاد خواستگاری .
وقتی آمدن خانوادش یکاری کردن که مجلس بهم خورد و منو نامزدم سر این جریان خیلی اذیت شدیم و اما دستمونو مجدد رو زانو گرفتیم و بلند شدیم و دوباره تلاش کردیم نامزدم باهرسختی که بود بعد از یک سال موفق شد رضایت خانوادمو بگیره و دوباره برای خواستکاری و بله برون امدن جلو....
منو نامزدم خیلی خوشحال بودیم اما دوروز مونده به بله برون مادرش داستان درست کرد که آره من نمیتونم بیام و اینا اینجا بحث ابرومون وسط بود اگر نمیامدن حیثیت منو نامزدم میرفت بعد از دوروز استرس کشیدن و بالا پایین نامزدم مادرشو توجیح کرد و امدن و.....
همشو تایپ کردم سریع میذارم
اینم بگم بچه نیستیم من ۲۸ و نامزدم ۲۹ هست و هردو شاغلیم