آنقدر درد اینجا بود..
که جانشین بودنم یادم رفت
آنقدر صدای گریه نزدیک شد
که گوشم پر از هق هق است
قهقهه یادم رفت
ذوق چشم هایم خاموش
آرزو های کودکی یادم رفت
دیدم نوجوانی دختر
کلاس هشتم بود ...
خودش را دار زد
بهت وجودم را گرفت
اشک هایم را یادم رفت
پدر شرمنده ی فرزند میشد
مادر از غم، مو های سفیدش را..
یادش رفت
دختری آوازش ممنوع بود
دختر دیگر رقصش
آنجا بود که دختر بودنش...
یادش رفت
دانش آموز درس میخواند..
اما زورش به سهمیه ها نرسید
علم و تعلیم را آنجا یادش رفت
جوانی رفت کار کند
پارتی و پول و دورویی را نداشت
کار و زندگی..
هر دو را یادش رفت
نخبه ای میرفت سوی کشوری
با آینده ای نامعلوم..
بغض گلو را خورد ولی
کشورش رایادش نرفت
پسری پول نداشت
عاشق شد
عشق را در خودش کشت ولی...
دختر را یادش نرفت
شاعری از درد شعر میگفت
چه داشتم میگفتم......
رقص کلمات..
اهنگ شعرش را یادش رفت