آره انشالله غمگینم زیاد اوردنم انداختند تو ی زیرزمین همش فکر میکنم ی نفر اینجاست بخدا
خسته شدم به شوهرم میگم از وقتی یادم میاد با مادربزرگ و خانواده زندگی کردیم حالا هم با مادرشوهر
خدا به داد دلم برس
تازه زن برادرشم حسودی میکنه میگه ببین فلانیا چ زرنگن رفتن تو خونه نشستن
خانواده اسم اینقدر سردن که نمیشه باهاشون دو کلمه حرف زد