سلام...شما قضاوت کنید...دبشب بعد از شام رفتیم خونه دایی شوهرم پای حلیم...از در رفتم تو با همه دیده بوسی کردم با خواهر شوهر هم همینطور...خلاصه بعد گفتم پسرت کجاست گفت تواتاق خوابه...دیگه اون حرف نزد منم باهاش حرف نزدم..تا اینکه موقع اومدن دو صبح سوییچ دست من بود از شوهرم پرسید سوییچ کوگفت ببین دست یهداس...صدام زد منم در حین اینکه سوییچو میدادم به این به شوهرم گفتم مگه خودت ندادی دستم.خلاصه اومد داخل خونه دشممت که نیستم چرا اینجوری میکنی منم گفت..دوباره چیه. این رفتارات واسم مهم نیست..ِو اومدیم...الان دوباره رابطمو با مادر شوهر بد میکنه با دروغ گویی هاش.ی مدت بود خیلی با مادر شوهرم خوب بودیم اخه.....
نمیدونم این چه اخلاق گندیه داره..دوست داره دایم ادما التماسشو کنن...منم از اون کمتر نیستم ببینم تو قیافس برم االتماسش.باهام حرف بزنه
چند وقتی ی بار اینطور میشه..حالا چه کنم
من از اون غریبه تر بودم اونجا اون باید منو تحویل میگرفت...بخدا از این رفتارای بچگانه خسته شدم...کاش دروغ و دغل نمیبافت تحویل مادر شوهر بده.