هر حرفی میزنه میره تو مخم انقدر بدی دیدم دلم سیاهه الانم اومده نشسته در قالب آدم منطقی که اصلا بهش نمیاد میخواد برای ازدواج منو راضی کنه ولی سخت در اشتباهه اون راست بره من میرم چپ چون نمیخوام مسیرمون یکی باشه
منم گفتم نظر من همینه نه باز میپیچونه بهش گفتم به تو ربطی نداره واقعا عصبیم کرده الان میخواد راضیم کنه شده آدم مهربون ۲۰ ساله روز خوش برام نزاشته حالم بهم میزنه
منم فقط مجبورم بگم نه چون طرز تفکر من خیلی باهاش فرق داره و آدمیه که فقط منطق خودشو قبول داره
واقعا خستم هر روز دوست دارم بمیرم چرا جون منو نمیگیره خلاص شم بخدا