چه روزای خوبی بود چقدر دوستش داشتم یه عشق ناب و خالص
یه اعتماد و خیال راحت… انگار هزار سال از اون روزا فاصله دارم
اوایل اینجا بهم می گفتن دیگه هیچی مثل قبل نمیشه باورم نمیشد نمیخواستم اون حس عشق رو از دست بدم ولی درست گفتن همه چی تموم شد اون عشق و احساسات و اعتماد همش دودشد رفت هوا
الان فقط دارم باهاش زندگی می کنم بدون هیچ حسی
نهایتا یه «دوستت دارم »خودش بگه منم فقط زبونی بگم«منم همینطور»
خیلی دوست دارم ازش بپرسم همخوابی با یه زن مطلقه ارزششو داشت؟