با ساک و کالسکه و بچه گریون دارم میرم خونه خواهرم،با هزار بدبختی درو پشتم خیلی معمولی بستم اومدم تو کوچه یهو همسایه طبقه اولی که یه زن ۵۵ ساله ست با تاپ شلوارک پرید بیرون که واااای درو آروووم ببند چته هوووی
برگشتم نگاش کردم که ببینه وضعمو چقد خودم درگیرم
میگه هووووی با توام میشنوی
سر تکون دادم اومدم
زنیکه روانی میبینه بچم یه لحظه ساکت نمیشه
خودم تو گرما اسیرم
اگه میگف آرومتر ببندید درو میگقتم ببخشید دستم بنده شرمنده ولی صداشو انداخت تو سرش وسط کوچه
این لعنتیا خودشو شوهرش دنبال دعوا میگردن همسرم هی میگه محلشون نذار
ولی دائم به پروپام میپیچه زنه
چیکار کنم خسته شدم اونا صبخونه ان ماهم تازه تمدید کردیم