شما كه الان كانادا زندگى ميكنيد،اونجا اشنا هم داشتين؟
تنهايي سخته اونجا به نظرتون؟ من و همسرم فاميل كانادا نداريم،امريكا چرا ولي كانادا هيچى،نگران اينم اونجا بريم تنهايي روى من فشار بياره،چون مردا كه ميرن سر كار😆
اره عزيزم من مترجمى خوندم،ولي خب دارم ميرم ايلتسم هم بگيرم،هم من هم همسرم
خوب خيلي خوبه كه بلدي هيچ مشكلي نداري
مسافرين همه منتظر پرواز بودند ، من هم همين طور در حال استراحت ،متوجه دختري بودم كه با أسباب بازي كه در دست داشت مشغول بازي كردن بود ....وسط راه هواپيما دچار مشكل شده بود همه خيلي ترسيده بوديم صداي وحشتناك شكافته شدن هواااا .... لرزش پي در پي هواپيما .... در همان وقت بود كه متوجه دخترك شدم او تمام اين مدت چشم از أسباب بازي اش برنداشت و حتي ترسي كوچك در دلش نيوفتاد!!!! همه فكر ميكرديم كه اين لحظات اخر زندگيمان است ....اما با شگفتي تمام در نزديك ترين فرودگاه فرود موفقي انجام شد !! خيلي كنجكاو شده بودم تا بدانم چي باعث شجاعت ان دختربچه شده بود ؟ از دخترك پرسيدم چه چيزي باعث شده بود تَو در تمام اين مدت ارامش داشته باشي حتي زره اي ترس در وجودت پيدا نبود .. در حالي كه ما همه با سن زياد وحشت مرگ سروپايمان را فرا گرفته بود !!! دخترك با لبخندي كوچكي به خلبان هواپيما كه در حال نزديك شدن بود اشاره كرد و گفت .... پدرم .... چون پدرم خلبان بود من إيمان داشتم او مرا به سلامت به مقصد ميرساند ... كاش ما هم به خدايمان همينقدر إيمان داشتيم و در سخت ترين لحظات فقط با وجود او ارام ميشديم ...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دوست که زیاد داریم ولی تا حالا با هیچکدومشون احساس صمیمیت نکردم هیچ کس فک وفامیل آدم نمیشه
خب من اينجا هم هستم از خانواده خودم يكمى دورم و هفته اي يه بار ميبينمشون گاهى هم دو هفته يك بار،با خانواده همسرم نزديكم ولي فقط با مادر شوهرم،و خيلي فاميل دور و برمون نيس
[QUOTE=45730436]ملكه جان شما كدوم شهر هستين امريكا؟ اونجا زندگى كردن خوبه؟ شنيدم جديدا خيلي خوب نيس؟ درسته؟[/QUOTE]
عزيزم ما توي ايالت كاليفرنيا ،آلامِدا سانفرانسيسكو زندگي ميكنيم اينجا از همه نظر خوبه هيچ مشكلي هم نيست خانومم
مسافرين همه منتظر پرواز بودند ، من هم همين طور در حال استراحت ،متوجه دختري بودم كه با أسباب بازي كه در دست داشت مشغول بازي كردن بود ....وسط راه هواپيما دچار مشكل شده بود همه خيلي ترسيده بوديم صداي وحشتناك شكافته شدن هواااا .... لرزش پي در پي هواپيما .... در همان وقت بود كه متوجه دخترك شدم او تمام اين مدت چشم از أسباب بازي اش برنداشت و حتي ترسي كوچك در دلش نيوفتاد!!!! همه فكر ميكرديم كه اين لحظات اخر زندگيمان است ....اما با شگفتي تمام در نزديك ترين فرودگاه فرود موفقي انجام شد !! خيلي كنجكاو شده بودم تا بدانم چي باعث شجاعت ان دختربچه شده بود ؟ از دخترك پرسيدم چه چيزي باعث شده بود تَو در تمام اين مدت ارامش داشته باشي حتي زره اي ترس در وجودت پيدا نبود .. در حالي كه ما همه با سن زياد وحشت مرگ سروپايمان را فرا گرفته بود !!! دخترك با لبخندي كوچكي به خلبان هواپيما كه در حال نزديك شدن بود اشاره كرد و گفت .... پدرم .... چون پدرم خلبان بود من إيمان داشتم او مرا به سلامت به مقصد ميرساند ... كاش ما هم به خدايمان همينقدر إيمان داشتيم و در سخت ترين لحظات فقط با وجود او ارام ميشديم ...