سلام عزیزای دلم
اومدم یه مطلبی رو بهتون بگم برم
این شاید بزرگترین درس این روزهای منه که دلم میخواد با شما درمیون بذارم، به امید اینکه شاید یک نفر حالش بهتر بشه بعد خوندنش.
دوستای خوبم اونطور که من فهمیدم زندگی رنج و شادی رو توام به ما میده که درس بگیریم و رشد کنیم…اما ما اکثرا تو رنجمون دست و پا میزنیم و از شادیمون هم چیزی نمیفهمیم
من تو روزهایی که گذشت به شدت لحظات شادی رو تجربه کردم که قبلش حتی نمیخواستم چشمم به اون شادی ها بیفته، به خاطر غم بزرگی که تو قلبم بود!
اما به خاطر دختر و همسرم تصمیم گرفتم پا روی غم دلم بذارم….
و میدونید چه اتفاقی افتاد؟
با دردی که تو قلبم بود بیرون رفتم
با دردم سفر رفتم
تو دردم صبحانه خوردم
تو درد معاشرت کردمو مهمونی رفتم
تو دردم چایم رو سر کشیدم
و تو دردم خندیدم و گاهی دور از چشم بقیه اشک ریختم
تو درد زندگی کردم و به دردم هم اجازه ی زندگی دادم
و نتیجه شگفت اور بود؛
انگار آروم آروم قلبم رو ترک کرد
دقت کنید اون موضوعی که ازش غمگین بودم سرجاش بود و هست…اما غمش نه!
در حقیقت دست از جنگیدن با دردم برداشتم و به جایی رسیدم که حس میکنم این غم هم با من مهربان شده🥺
من فقط اجازه دادم با من زندگی کنه و من هم کنارش زندگی کنم
و یقین دارم میرسه روزی که بی سر و صدا از قلب من میره و اون روز وقتی تو آیینه نگاه کنم به خودم افتخار میکنم.

این نوشته از طرف مامالی برای هر عزیزیست که گذرش به اینجا میفته.
از طرف زنی که تو شادترین روزهای زندگیش هم نم اشکی تو چشماش بود و تصمیم گرفت حتی تو سخت ترین روزها هم زیبا زندگی کنه، اونطور که شایسته ی زندگی هستش❤️