خیلی مفصل وطولانیه انقدحرف تودلم ریختم که ده تاتاپیکم جانمیشه ولی هرچی بیشترفک میکنم میبینم این زندگی حق من نیست این نبوداونیکه من میخاستم میخام طلاق بگیرم ولی ازواکنش خونوادم حرف مردم وعاقبتش خیلی میترسم
خونواده شوهرم عرصه روبهم تنگ کردن شوهرمم پشتشونه اصلاحامی من نیست.بهم اهمیت نمیده نظرات منونمیبینه کل زندگیمون داره تودست پدرومادرش میچرخه.خسته شدم دیگه .زندگی مارونابودکردن بخاطربقیه ی بچه هاشون .مسولیت همه رودوش مائه .ازجزئی ترین خواسته هام بایدبگذرم فقط به خاطراینکه اوناخوش باشن.
وای دارم روانی میشم ازبس فک کردم ازبس توتنهایی خودم اشک ریختم.خستم