هم نگاه معصومت را دوست داشتم
هم لبخند بی ریایت
دستای کاری ات مرا به وجد می آورد
راه رفتن بچگانه ات دلم را میبرد
لجبازی هات چنان برایم بامزه بود که دوست داشتم لپ هایت را بگیرم
صدایت که وقتی عصبی میشدی به سختی میتونستم جدی بگیرم
تو از جنس همان آدم امن کتاب ها برایم بودی
طلا نبودی
الماس هم نبودی
آهن هم نبودی
از این سیم های مسی بودی که دلم میخواست خمت میگردم و برت میگردانم و حس بامزه ای بهم میداد
از خاطره بازی هایت میشد فیلم فرندز ساخت
ولی گاها فیلم هندی هم میشدی🤭
یاد اولین صحبتمان بخیر که گفتم کی این تماس تموم میشه به کارم برسم
ولی به جایی رسید که کارم رو ول میگردم تا با تو تماس بگیرم
زندگی توی طوفان ها تو رو به من داد
گاها حس میکنم یک دلفین شکار کردم
آخه دلفین ها را خیلی دوست دارم
گاها هم حس میکنم کودکی بعد از درد زایمان بودی
فرقی هم با نوزادان نداشتی
برعکس نقاب های دورم تو بی نقاب بودی
برعکس آدم های پول شمار اطرافم
تو عشق شمار بودی
خنده شمار بودی
مراقب بودی کی میخندم و کی نمیخندم
کی عاشقم و کی نیستم
دلت نمی آمد دلی تنها شکسته باشه
چسب زخم میساختی و طوری میدوختی که برای بار دوم نشکنه
چسب زخمی که تاریخ انقضا نداشت
از اون هایی بودی هم با عقل ناقص من مورد تایید بودی هم با قلب کوچیکم
از اون هایی بودی که راحت جا باز میکردی وسط قلب دیگران
چطور میشد با یه خاطره با یه صدا با یه نگاه عاشقت نشد
روی تخته سیاه قلبم
اسمت رو با گچ سفید بزرگ و واضح نوشتی
چطور میتونم فراموشت کنم
نمیذاری فراموشت کنم
تو اکر فراموش شدنی باشی که دیگه تو نیستی
ردپایت روی قلبم واسم قشنگ ترین خالکوبی شد
حذف نمیشی
فراموش نمیشی
جایگزین نمیشی
گرچه دنیا سر ناسازگاری با ما داشت
نذاشت سر انجام این عشق رسیدن باشه
اما در قلبم
در رویاهام
در خیالاتم
در افکارم
تویی جریان داری
که همیشه میخندونی
همیشه نگرانی
همیشه به فکری
همیشه بی خیالی
همیشه پر از فراز و نشیب غیرقابل پیش بینی هستی
با احترام یاد میشی
با عشق دیده میشی
با محبت خوانده میشی
با یه خاطره
با یه صدا
با یه نگاه
یادآوری میشی در لحظات زندگی ام ...❤️