سلام و درود به همه .
من رو نمی دونم یادتون میاد یا نه ، ولی خب مشکل من این بود که نازکشیدن و توجه کردن به یه دختر از حوصله من خارج بود . و این دلیلش برمیگرده به موقعی که من
عاشق بودم و تمام زیبایی رو یه جا دیدم ولی بهش نرسیدم .
از اون سالها زیاد گذشته و من آدم مغروری شدم ، اینکه برم من درخواست دوستی بدم برام مشکله و حس میکنم شخصیت خودم رو زیر پا گذاشتم . یه مورد مراسم خواستگاری بود من خودم نرفتم که بهم توهین نشه عوضش از اعضاء خوانواده ام فرستادم که پیامم رو به دختره برسونن بعد ولی من احساس کردم کلا دختره خود بزرگ بین هست فوری گفتم نه که اون اول نگفته باشه .
صد دفعه سپردم که برید آدم مورد دار پیدا کنید رفتن آدم سالم پیدا کردن برا من ، از خانواده ناامید شدم .
سوال من اینه که چجور میتونم از این موقعیت خلاص شم ؟ بهتر نیست مستقل از خانواده عمل کنم ؟