سلام بر همه،این یک ماجرای واقعی هست که نویسنده ی اون یک مشاور هست.نه به فرقه ی خاصی منظورم هست نه به شخص خاصی.
فقط و فقط می خوام اون هایی که متاهل هستید مثل خودم،قدر همدیگر رو بهتر و بیشتر بدانیدهیچ عزیزی که از دست رفت ،دوباره بر نمی گرده.........
پیام آمد((سلام.وقت مشاوره می خوام.هر ساعتی که باشه ،خوبه.فقط زودتر باشه.))پرسیدم،در چه زمینه ای مشاوره می خواهد؟گفت ،((عذاب وجدان))
ژاله 32ساله است.ده سال پیش ازدواج کرده.دو فرزند داشت،شش و هفت ساله.تا سال پیش مدیر دبستان بوده،ولی از شهریور پارسال استعفا داده و خانه داری پیشه کرده.درآمد ارسلان همسرش،خوب است و مشکل مالی ندارند.از ژاله خواستم کمی به عقب برگردد و از زندگی اش تعریف کند تا برسیم به عذاب وجدان.اون گفت که در منزل اون ها زن سالاری حاکم بوده است ،سه بچه بزرگتر و یکی کوچکتر از ایشون داشتند.شیوه ی اداره ی زندگی مون سنتی بود.یک روز مادر گفت که خواستگار داری،حدود 22سال داشتم و درسم تازه تموم شده بود.توی آموزش و پرورش مشغول بودم و از کارم راضی.دو ماه بعد من رو سر سفره ی عقد نشاندند و سه ماه بعد هم عروسی.از او پرسیدم ،خانواده همسرش چطور هستند ؟؟گفت.کم جمعیت و اصیل،شاد و پر جنب و جوش.شوهرم آخرین بچه است.ناخواسته بوده،با بچه ی قبلی 12سال و با بچه ی اول 25سال اختلاف سن دارد.پدر و مادری بسیار پیر.در حقیقت پیش خواهر و برادرش زندگی می کرده ،هر دو طلاق گرفته بودند و با هم زندگی می کردند.وقتی که ارسلان متولد می شه خواهرش اون رو میبره پیش خودش.وقتی هم اومد خواستگاری با همین خواهر و برادر اومد.ارسلان مرد خوبی بود .آدم بد اخلاق و بهانه گیری نبود.با کار گردنم هم مخالفتی نداشت.می گفت حقوق تو مال خودت و توی خونه خرجش نکن .قبل از ازدواج پاک زندگی کرده بود.فقط یک اشکال بد داشت ،هفته ای یکی دو بار با رفیق هاش دوره ی مردانه می ذاشتن و الکل می خوردن.اولین بار که فهمیدم مصرف کرده شوکه شدم.ما از یه خانواده مذهبی و مقید هستیم و تو فامیل حتی سیگاری هم نداریم چه برسه به الکلی.اصلا نمی تونستم با این موضوع کنار بیام.گفتم به خاطر من کنار بذار،گفت الکلی نیستم،هفته ای یکی دو بار لبی تر می کنم.گفت من خودم هم معتقد هستم،ولی از بچگی تا الان هیچ تفریحی نداشتم.پدر و مادرم که اون قدر پیر هستند که از زندگی امروزی چیزی نمی فهمند.خواهرم هم که من رو بزرگ کرده به خاطر شکستی که در زندگی مشترک خورده ،روحیه خشک و ساکتی داره.حالاکه ازدواج کردم و مستقل ،می خوام یه خورده جوونی کنم.اگه بهم گیر ندی این دوره هم می گذره........در حرف ژاله نشستم که،مگه بهش گیر می دادین؟؟گفت ،انتظار دارین به الکل خوردنش گیر ندم و امر به معروف نگنم؟؟گفتم ،امر به معروف و نهی از منکر کار خوبیه،ولی با گیر دادن فرق داره و..........حالا هدف شما از این کار چی بودگفتم ،در این باره بعدا حرف می زنیم و من یادتون می دم چکار بکنین که الکل رو ترک کنه.گفت،دیگه کار از این حرفا گذشته....اهی سنگین کشید و ادامه داد که تا یک سال اول زندگی جلوی من نمی خورد،پنجشنبه ها ساعت سه از سر کار بر می گشت و با دوستاش می رفت تا یک و دو نصف شب به خونه می اومد.پرسیدم ،بد مستی هم می کرد؟؟گفت نمی دونم منظور از بدمستی چیه؟؟شوخی های سخیف می کرد،حرف هایی می زد که خودش فکر می کرد با مزه است و ............دو تا کوچولو ها به واسطه ی یک سال به دنیا آمدند.وقتی سخت تر شد که دیدم ،آستانه ی تحمل ارسلان اومده پایین.به بهانه اینکه اعصابش نازک شده ،از خونه میرفت و با دوستانش دمی به خمره میزد.پرسیدم چی می خوره؟؟گفت از داروخانه الکل می گیرن و با آب قاطی می کنند و گاهی هم عرق دست ساز.سه سال پیش از شهر خودم انتقالی گرفتم و به تهران اومدیم،در تهران هم همون پست رو به من دادند.ولی هر ماه به شهر خود مون می رفتیم ،ارسلان ما رو می ذاشت و کل پنجشنبه رو با دوستانش بود ،تا ظهر جمعه می خوابید و با کسالت بیدار می شد تا دو سه ساعت بد خلق بود.دیدم تهران برای ما فایده ای نداره ،خودم رو باز خرید کردم و برگشتیم شهرمان.پیش مشاور رفتم،گفت،مشکل زیادی ندارین ،برنامه ریزی کنید ،ب دوستانی که متاهل هستند رفت و آمد کنید...یک هفته بعد از برگشت به شهرخودمون،قرار شد متاهلی بریم بیرون.سه خانواده دیگه هم بودند.طرح جدید خیلی خوب بود.بچه ها باهم .بزرگتر ها هم با هم ..ولی متوجه شدم اون ها به هم اشاره هایی می کنند .ارسلان رفت و کمی بعد برگشت.یه خیار شور هم دستش بود.فهمیدم جریان چیه.اما نخواستم دعوا راه بندازم.و........یه روز به دو دلیل کاسه ی صبرم لبریز شد،ظهر توی خونه با بچه ها سر سفره بودیم که لیوان ها شون رو به هم زدندو. یکی گفت به سلامتی و اون یکی گفت نوش و آب رو خوردند.و توی دهان هم با انگشت ماست گذاشتند.خیلی عصبی شدم و به محل کار ارسلان رفتم .کلی بحث کردم و به حالت قهر به منزل مادرم رفتم.زود اومد دنبالم و گفت سخت نگیر و گیر نده.قول داد درست بشه و برگشتم در حرفش نشستم و گفتم دو دلیل داشتین کاسه ی صبرتون لبریز شده ،دومی چی بود؟؟مکثی طولانی کرد و گفت،روم نمیشه بگم ،ولی می گم که بدونید توی ماجرا های بعدی مقصر نبودم.فامیل و دوست و آشنا میگن من خوش بر و رو هستم.یکی از دوستان خیلی صمیمی ارسلان توی اون دور همی های شیطانی دزدکی من رو نگاه می کرد.یه روز پیام داد و گفت تو واسه ی ارسلان خیلی حیفی و از این حرفا،آخرش هم گفت با هاش دوست شم.بهش گفتم به ارسلان میگم جوابت رو بده.....توی خونه جریان رو بهش گفتم.گفت من به تو اعتماد دارم ،به دوستم هم اعتماد دارم.شاید برداشت تو اشتباه بوده.گفتم سند دارم و گوشی رو نشون دادم.محکم روی پیشانی خودش کوبید و رفت توی اتاق....غروب گفت حاضر شین بریم دور همی.از نگاهش ترسیدم ،سریع حاضر شدیم و با بچه ها رفتیم.مثل همیشه روی مبل که از جمع اون ها دورتر بود نشستم .خیلی منقبض و مضطرب بودم.ارسلان زیر چشمی به من و دوستش نگاه می کرد.نیم ساعت بعد که سرشون داغ شد،نگاه های دوست