مامانم فردا میره بیمارستان عمل داره، خیلی دلمگرفته جز مامانمکسیو ندارم نه خواهری نه دوستی هیشکیو ندارم بشینم باهاش حرف بزنم درد و دل کنم
شوهرمم اصلا اهل دردو دل اینا نیس
تا الان بیرونبوده کار داشته الانم اومده دارم نگاش میکنم میگه چته طلبکاری منم هیچی نگفتم اومدم خوابیدم دید دارم گریه میکنم دید دلم گرفته میدونه نگرانمادرمم میدونههیج کسو ندارم باهاش حرف بزنماما خیلی بی تفاوته
خیلی دلم پره با گریه آروم ک نمیشم هیچ بدتر داره بهم فشار میاد
گریه های زیر پتو داره میکشتم داره خفم میکنه ک کسی صدامو نشنوه (خوابیدیم خونه مادرم)
بچه هم ندارم باهاش سرم گرم شه
چیکار کنم اروم شم