دیروز تا امروز آنقدر گریه کردم چشام ورم کرده دیگه توان ندارم تو خونه ای که ارج و قرب ندارم نمیخوام بمونم .
آخه منم برم کل جهازمو ببرم خونش خالیه این که الان میگه ندارم بخرم بعد میتونه به خدا نمیتونه تا میگم احتیاجات بچه ها فقط میگه ندارم ندارم برو خونه بابات نمیتونی تحمل کنی.بخدا شهر قبلی که بودیم خیلی خوب بود به فکر رفته خونواده اینجا رفیق باز شده شبا دیر میاد هنوزم میگه من دیگه نمیتونم تحملت کنم