این حجم از سردرگمی طبیعی نیس ، من نمیتونم حتی برای غذایی که بخورم تصمیم بگیرم ، البته من از بچگیم عادت کردم به خاطر اینکه نکنه دیگری چیزی رو بیشتر دوس داشته باشه و با انتخاب من علایقش نابود بشه گفتم برا فرقی نمیکنه ، از بچگی عادت داشتم هر کی ناراحتم کرد نشون ندم ، عصبانیتم ، ناراحتیم ، شادیم ، خوشحالیم ، ذوقم ، هیچ کدوم تو چهرم نشون داده نمیشه ، نمیتونم علاقه مو به دیگران توصیف کنم ، نمیتونم از خودم دفاع کنم ، همه فک میکنن یه آدم تو سری خور بی عاطفه م که مث گاوم حتی حالیش نمیشه💔 نمیتونم با دیگران حتی مکالمه ساده هم داشته باشم ، نمیتونم بگم چه دردی باهامه و مشکلم چیه ، از وسواس فکری شدید و نشخوار فکری شدید رنج میبرم و این واقعا اذیتم میکنه ، علایقمم نمیدونم نمیدونم چه رشته ای برم ، وقتی مامانم میگه چی دوس داری خودت برای اینکه طفره برم میگم به درس خاصی علاقه ندارم و اونم میگه پس تو چی دوس داری اصلا ، خسته شدم ، روانیم ؟ اینم بگم که خانواده پدریم اکثرا همه درونگران و خانواده مادریم اکثرا همه برونگرا و بیشتر خانواده مادریم بهم میگن تو احساس نداریو دلت اصلا مگه تنگم میشه و .....