روزی کسی می آید کاملا ناگهانی و تورا از دنیای بی روح و سفیدی مطلقت بیرون میکشد
و وارد دنیای رنگی خود میکند.
آنروز است که تازه میفهمی چرا هر کسیدرباره آدم های قبلِ او میپرسید جواب تو تنها یک کلمه بود و بس “نشد”
آن روز است که در می یابی آدمیزاد نباید برای نشدن های زندگی اش بیش از حد ناراحت و نگران باشد.
نشدن ها آنقدر که به نظر می آیند ،
دلهره آور نیستند.
تنها کافی است باور داشته باشی که روزی می رسد که برعکس همیشه از نشدن های قبلی زندگیت احساس شادمانی میکنی...
کسی را ناگهان در خیابان،کافه،حتی پشت چراغ قرمز میبینی که فکرش را هم نمیکنی او تکه ای از وجودت بشود و بلاخره “شدن”راهم تجربه کنی.
می خواهم بگویم آدمیزاد برای رسیدن به شدن ها باید با خیلی از نشدن ها کنار بیاید...
ما حجم وسیعی از نرسیدن ها هستیم که نفس نفس زنان دنبال پناهگاهی امن میگردیم و روزی، جایی که حتی فکرش راهم نمیکنیم آن را پیدا میکنیم.
در آغوش فردی که قرار است بود و نبودمان بشود و شاید این همان عشق است :)