امروز حالم خوب نبود گفتم پاشم اتاقمو داشتم تمیز میکردم یه شعر ترکی میخوندم [مامانم همیشه شعر ترکی میخونه منم عاشقشم وقتیای ک میخونه میرم کنارش یاد بگیرم ی حالت خالصی میخونه غمناک ب دل میشینه ولی من نمیتونستم همیشه میخندید میگفتش گندمم اوخوما بالام جان سنن هیچی در نمیاد منم قهر میکردم الکی مثلا...] شعری که میخوندم این بود گورسن سنده منیم کیمین!منی هی یاده سالارسان
منی کیمین سنده هر آخشام! اوت توتارسان تامامن یارنارسان!
دیدم صدای گریه میاد برگشتم مامانم دم در اتاقم نشسته بودش داشت گریه میکرد ترسیدم رفتم بغلش کردم گفتم مامان چیشده حالت خوبه هیچی نگفت ی مدت بغل هم بودیم مامانم گریه میکرد منم گریم در اومدش نمیدونم چرا انگاری داشتم خودمو خالی میکردم قلبم داشت میسوزخت بقول ترکا آدامین جیگری یانار نمیدونم اینطوری شدین یا نه بخودم اومدم دیدم اینا رو ب مامانم میگم بماند مابقی حرفامون ....مامانم ی حرفی زدش[نمیدونم ت چه آتشی افتادم نگی هم من از چشات میخونم گندم بالام ]
راستش خیلی تلاش کردم وانمود کنم تلاش کنم خانوادم نگرانم نشن دیگه حتی باخودمم حرف نمیزنم ک صدای درونمو ب گوشم نرسه الان چیکار کنم گند زدم میدونم مامانم نگرانمه ب بابامم میگه اونم نگرانم میشه ناراحت میشن چ خاکی بریزم که نگران حال من نباشن هی گفتم مامان باور کن من خوبم کاملا منو تو بزرگ کردی میدونی که بچت ضعیف از این حرفا اما میدونم باور نکرد
الانم سرش درد میکرد قرص خورده خوابیده چیکار کنم