مادرشوهرم خیلی اذیتمون میکنه باشوهرم ارزو ب دل ی خونه مستقل هستیم الان داخل ی اتاق ۱۲متری هستیم هرشب قبل خاب باشوهرم توهم میزنیم اللن داخل خونمونیمو این حرفا چقدر رازونیازو دعاو نماز میخونیم چشممون یکیش اشکه یکیش خون
روزا من بشور بساب میکنم شوهرمم کارگری خرج خونه زیاده خیلی هم میخوره هزارتومنم خرج نمیکنه اگه بخره هم منت میزاره درصورتی ک این خونه پدرشوهرم نوشته براشوهرم گفته ب همه بچهام خونه دادم این باشه واسه اخری ولی مادرشوهرم خیلی بده طوری ک هشت تا بچه دیوار ب دیوار همه ازشون بدش میاد بهش سر نمیزنن حتی پدرشوهرم الزایمر گرفت از خونه انداختش بیرون از غصه خونه پسرش دق کرد مرد
دیگه رفتارش اینقدر بامنوشوهرم بده فقط بنده خواب و خوراکه همه میگن شیطانه خالی هستش چهرشم خیلی بد شده از وقتی پدرشوهرمو بیرون کرد ولی من صبح زود میرفتم کمک جاریم حموم میبردم پیرمردو چون خیلی بامن راحت بود میگفت پوشکم هم تو بیا اسم منو شوهرم تا اخرش یادش نرفت اگه نمیرفتم میگفت استرس گرفتم پیرزن خیلی اذیتت میکنه همش میگفت چرااینقدر اذیتت میکنه تو هم بیا اینجا خیلی خوبه باهم زندگی میکنیم ول اون کن غذا
من بعد فوت پدرشوهرم ب دختراش گفتم من شوهرم مریضع مادرتون اذیت میکنه درهفته دوسه روز ببرینش اینقدر اذیت نکنه باکمال پرویی گفتن پاشو توخونه ما خط قرمزمون مادرمونه مادری ک تا چندروز پیش فحش میدادنش الآنم یازده ماهه ک پدرشون فوت شده سراغی ازش نگرفتن فقط خاستند اذیت منوشوهرم کنند خیلی دلم ازشون گرفته
پیرزن ازبس ب من زور گفت کلفتی کردم من هروز لاغر شدم و اون چاقتر اینقدر بد چاق شده و بد لباس میپوشه ک سر غذاخوردن شوهرم از خجالت فقط سزش پایینه
خیلی نعمتای خدا رو خارمیکنه مرغو بدمیخوره ک اسراف بشه بعد فک میکنه خیلی باکلاسه اینقدر غذازو حروم میکنه روزی چندساعت میره حموم همه میگن اب نبوده حق الناسه