دلم میخواد برگردم به اون روزها
که آخرین امتحان دبیرستان رو دادم
دارم برمیگردم خونه
حواسم پی گوجه سبزای تو یخچاله
با خودم میگم رسیدم خونه اول کولر روشن میکنم،بوی آب توی کولر رو نفس میکشم
دامن نخی مو میپوشم
بعدش یه دل سیر تا شب میخابم
بابام که از سرکار میاد بغلش میکنم ،براش ناز میکنم
میگم تابستون بریم شمال
براش آشپزی میکنم دلش ضعف بره برای داشتن همچین دختری
کل روزهای آینده تابستون رو برنامه ریزی میکنم
با خودم فکر میکنم
هیچکدوم از این فکرها دیگه وجود ندارن
فقط تو فکرمن
بالشتمو بغل میکنم
میخام بخوابم ،برم به اون روزها...