2777
2789
عنوان

یاد 15 سال پیش افتادم و گریه

2712 بازدید | 92 پست

دبیرستان بودم که سر یه جریانی که به من ربطی نداشت اقد کتک خوردم اقد کتک خوردک که خودمو خیس کردم،،،مامانم موهامو میکشید دور حیاط تاب میداد وای خدا چرا فراموشم نمیشه انقدر ظهر گریه کردم سرم درد گرفت،،،مامان هیچ وقت نمیبخشمت مگه  الزایمر بگیرم

چرا زدت؟


برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم که می گفت پاشو ببین عجب برفی اومده برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن کنار  مادرم حتی یک ساعت بیشتر. برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات .برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !! برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم تا ابد ادامه داشت اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد…… و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد……

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

چرا خودت را اذیت میکنی گذشتها گذشت

منم خاطرهای بد زیادی دارم فراموششون نمیکنم ولی بخاطرشون گریه نمیکنم که حال امروزم خراب نشه

خدایا شکرت بابت رسیدن به آرزوهام،هیچوقتتتت از خدا ناامید نشید ، امید و توکل معجزه میکنه .

چرااااا  

دوست من اگه تحمل نظرات مخالف رو نداری، تاپیک نزن. دلیلی نداره همه باهات هم عقیده باشن. اگرم تاپیک زدی، نظر مخالف هم دیدی، لااقل توهین نکن. شعور داشته باش. مرسی.

واقعیتشو بخای ،،،یکی از همکلاسیام که همسایمون هم میشد با دوس پسرش توی خونه خالی گرفتنش بعد مدرسه فهمید،،،مامانش اومد دم خونمون گفت دختر شما رفته گفته،،،،بخدا من نگفتم

به نظرم ارزش داره بخاطر ۹ماهی که شما را باردار بوده ببخشی بماند که چه زحمتهایی براتون کشیده 

خدایا شکرت بابت رسیدن به آرزوهام،هیچوقتتتت از خدا ناامید نشید ، امید و توکل معجزه میکنه .
وای عزیزم     منم زیاد دیدم از این جور اتفاقا حق داری الان رابطه ات با مادرت چطوره؟ ب ...

هیچ وقت معذرت خواهی نکرد ،،،الان هم من دورم ازشوت ،،،شش ماه هفت ماهی یه دفعه به خاطر بقیه میرم خونه پدری

من بچگیام.خیلی شیطون بودم 😕 همیشه تو انباری حبسم میکردن 😀 بعد خواهرم یواشکی از پنجره برام.خوراکی میفرستاد تو ...کلا تا تو انباری بودم خواهرم خیلی هوامو داشت .... ی بارم یادم نیست چیکار کرده بودم ولی هیلی کار بدی کرده بودم مامانم دمپاییمو درآوردو تو خارا من و چرخوند 😥😥 بعدشم خواهرم نشست تک تک خارا رو درآورد هنوزم یادم میاد پام درد میگیره 😐 ولی اصلا از دست مامانم دلخور نیستم ...بچه بودمو شیطون ....گذشته دیگه تو هم ببخش....

🙍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز