وقتی رفت اون شب تا خود صبح زل زدم ی گوشه وقتی ب خودم اومدم مامانم صدام کرد و. گفت چی شد پاشو برو سرکار...
شب ساعت ۱۰ بود ک رفت ...
چجوری این همه ساعت ی گوشه نشستم و زل زدم ب ناکجا اباد...
ی قطره اشکم نریختم.رفتم سرکار انگار از ی بلندی پرت شده بودن و گیج بودم تو ی پرونده دو صفحه ای سه بار اشتباه کردم.
دستام شروع ب لرزیدن کرد معاون اداره گفت حالتون خوبه گفتم آره ولی رنگم انگار رفته بود بردنم درمانگاه فشارم ۸ رو شیش بود..
گریه نکردم....
بعد اون شب ۱۰ شبانه روز تب و لرز گرفتم یهو گر میگرفتم خیس عرق میشدم یا یهو لرز میکردم.
بدنم کوفته بود انگار چندین نفر کتکم زده بودن...
ن ک جلوی خودمو بگیرم ن اشکام نمیومد...
انگشتام درد میکرد...
ده روز تو حالت اغما بودم مامانم همش میگفت تو چرا مریض شدی...
ن طعم غذا فهمیدم ن بو ن حمام کردم ن هیچی فقط نفس کشیدم....
هر لحظه گفتم خدایا دردشون بده ب من اون حالش خوب باشه ..
خیلی وقته رفته ها خیلی وقته...اصلا دیگه منو یادش نیست..
ولی هنوزم میگم خدایا دردشون بده ب من اون فقط سالم و شاد باشه..