یه خواستگار داشتم که فقط مامانس منو دیده بود. یه روز بعد از ظهر اومدن خونمون که به همراه اقا پسر😒😒
خلاقه ما رفتیم تو اتاق حرف بزنیم که یهو برق رفت. دیگه ما تو همون تاریکی نشستیم به صحبت کردن. البته تاریکم نبودا چون بعد از ظهر بود.
تا وقتی که برق قطع بود حرفای عادی میزدیم و از خودش میگفت. تا اینکه یهو برق اومد از این رو به اون رو شد. واسه اینکه منو از خودش سرد کنه بهم میگفت ما فقیریم وضع مالی خوبی نداریم😩 منم میگفتم اشکال نداره.دوباره میگفت ما شبا نون و پنیر میخوریم😒 منم میگفتم ما هم همینجوریم، 😂😂 باز میگفت ما برنج زیاد نمیخوریم یعنی پول نداریم برنج بخریم😞 منم با کمال پررویی میگفتم اره ما هم کم برنج میخوریم😁😁 خلاصه هر چی میگفت منم میگفتم اره ما هم مثل خودتون هستیم. از من خوشش نیومده بود اینارو میگفت که من دمم رو بزارم رو کولم و در برم ولی من خدا زده و خنگ (حالا به کاری که کردم فکر میکنم خجالت میکشم) اصلا عین خیالم نبود که داره از رو عمد اینارو میگه.
بعدشم مامانش اینا که زنگ زدن نظرمونو بپرسن مامانم گفت دخترم میگه نه، البته اگه من نمیگفتم نه اونا صد در صد میگفتن جوابمون منفیه.😁😁 گفتم بزار خودم بگم نه ابروم نره.
حالا که یادش میفتم حرصم میگیره
پسره ی بیشعوووور، فقط میتونم بگم تو لیاقت منو نداشتی😂😂😂😂