2777
2789
عنوان

عسلی تر از چشم هایش 👀

344 بازدید | 19 پست

 بچه ها توی تاپیک ها بهم میگفتین خلاصه ای از زندگیت رو  تعریف کن 

بیایید تا براتون تعریف کنم .....

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

یادمه دقیقا وارد ۲۱سالگیم شده بودم و با بچه های دانشگاه اکثرا بعد از خستگی درسها میرفتیم دور دور 

اون روز هم طبق معمول منو رفیقام باهم قرار گذاشتیم که بریم یه حال و هوایی عوض کنیم

منو رفیقم روی صندلی پارک نشسته بودیم، دوتای دیگه از دوستامم میخواستن برن سینما، من حوصله فیلم و تاریکی رو ندارم واسه من نرفتم، با دوستم مشغول صحبت کردن بودیم که یه آقایی خوش تیپ با تیشرت زردو سرمه ای خط دار و شلوار کتان و کفش های لژدار اسپرت اومد نزدیکمون ، از کیف سامسونتی که توی دستش بود میشد فهمید که کار دولتی داره یا شاید کارمندی چیزی باشه...

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

خلاصه اومد مقابل من ایستاد و گفت خانوم میتونم توی جمع دونفره ی شما باشم؟؟؟ منم با صراحت گفتم نه خیر جمعمون دونفره اس ، نفر سومی احتیاج نداریم، بعد بهم گفت چقدر بداخلاق میخواستم بدونم همه ی دخترای اینجا انقد جدی و خشن هستن، منم گفتم بله اونایی که دم لا تله نمیدن و برای شخصیتشون ارزش قائلن وارد رابطه نمیشن، گذشت و اون اقا از ما خداحافظی کرد

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

یکساعتی گذشته بود و اون دوستامم ک رفته بودن سینما به جمع ما پیوستن

دیگه داشت هوا تاریک میشد و باید میرفتیم خونه 

توی مسیر خونه دیدم یک نفر پشت سرمون داره برامون شعر میخونه ، یه شعر محلی به زبان بختیاری ، که من متوجه نمیشدم، تا برگشتم نگاهش کردم دیدم وای همون آقاخوش تیپه اس 

وقتی منو دید گفت عه شما ک هنوز اینجایین؟؟؟ حقیقتا من اینجارو بلد نیستم و میخوام برم گوشی بخرم میشه راهنماییم کنید، من که دلم براش سوخته بود ، ادرس بهترین گوشی فروش های شهرمون رو دادم بهش ولی گفت من که نمیدونم کجا برم اگه امکانش هست شماره ی منو بزنید داخل گوشیتون تا فردا باهم بریم این جایی ک میگید ، و همونجا نقطه ی شروع رابطه ی ما زده شد، منو از دوستام جدا کرد و گفت بریم باهم صحبت کنیم، منم ک ازش خوشم اومده بود با اون همه فهم و شعور و کمالات در کنار خجالتی ک داشتم ولی ته دلم از رنگ چشماش سیر نمیشدم، رنگ چشماش عسلی بود با مژه های فر و بلند و پر پشت ، دقیقا همون چیزی که همیشه توی ذهنم از همسرم تصور میکردم، 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

خلاصه شب شد و من رفتم خونه و از همون شب پیام بازی های ما شروع شد، من ب قدری خسته بودم ک میون چت بازی خوابم برده بود ، حرفهای عاشقونه ای رد و بدل نمیشد فقط یه بیوگرافی سطحی از خودم و دانشگاه و دوستام و سبک و سلیقه ی خودم میگفتم، وقتی خوابم برده بود 

انقد زنگ زده بود و پیام داده بود منم گوشیم سایلنت بود ، صبح ک بیدار شدم دیدم ای وااااای بالا تر از۱۰۰تماس بی پاسخ داشتم و هزاران پیام که فقط گفته شده بود کجایی؟؟؟ چیشدی؟؟؟ چرا جوابمو نمیدی؟؟؟ قهرکردی؟؟؟؟ نگرانت شدم بگو چ خبر شده؟؟ حالا از یه طرف میترسیدم زنگ بزنم و بگم نترس چیزی نشده و خوابم برده بود از یه طرفم گفتم حالا فکر میکنه من عمدن جوابشو ندادم ....

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

دلمو زدم ب دریا و تماس گرفتم، نذاشت دومین بوق رو بخوره سریع جواب داد کجایی چرا منو نصف عمرم کردی ، دیشب چرا اف شدی و دیگه پیام ندادی؟؟؟ منم گفتم باور میکنی از خستگی خوابم برده بود 

گفت حالا بیخیال امروز بیا بریم گوشی ببینیم و باهم یه دوری بزنیم ، منم حاضر شدم ، یه مانتوی لی داشتم با شال سرمه ای رنگ پوشیدم و کفشهامم سفید کتونی بود ، اولین قرارمون رو گذاشتیم و رفتم دیدمش ، خیلی خوشگلتر از دیروزش شده بود، اینبار امیر هم یه تیشرت سفید پوشیده بود با یه شلوار لی سرمه ای ، چون قدش از من خیلی بلندتر بود وقتی میخواستم نگاش کنم اون مژه های فرش اول خودنمایی میکرد و بعدش دماغ کوچولوی عملیش و من قند توی دلم آب میشد، وقتی همو دیدیم گفت راسی دیشب این همه حرف زدیم ولی اسمتو نگفتی بهم اسمت چیه؟؟؟ گفتم حانیه ام - اسم شما چیه؟؟‌؟ گفت منم امیرم 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

و دستشو اورد جلو ک بهم دست بده ، وقتی دید من فقط نگاش میکنم دستمو گرفت و بوسید، قلبم تند تند میزد ، یهو نمیدونم چیشدم ک گریه ام گرفت و ناخودآگاه بغلش کردم و روی شونه هاش ک اشک میریختم گفتم هیچکس تاحالا منو اینجوری دوست نداشته ، قول بده همیشه پشتم باشی ، تنهام نذاری و همیشه عاشقم بمونی ...

امیر هم گریه اش گرفته بود و دستمو گذاشت روی قلبش گفت تا اخر عمرم به تو و عشق تو وفادار میمونم، بعدش هم اشکامو پاک کرد و باهم رفتیم چندتا پاساژ گوشی دیدیم و یه گوشی سامسونگ خرید، توی مسیر همش نگاهش ب من بود، همش میگفت چیزی نمیخوای ؟ بریم یه چیزی بخوریم؟

و بعد از اون پیاده روی ها رفتیم رستوران ، و ناغافل چلوکباب و با مخلفات و فلان ... سفارش داد به منم گفت کباب دوست داری؟ گفتم بله میگفت من کباب بازم توی هفته حتما باید یکبار شام یا ناهارم کباب باشه، من که اونروز نتونستم جلوش غذا بخورم انگار تیر از گلوم پایین میرفت از بس خجالت میکشیدم و کنارش نمیتونستم راحت باشم ، خلاصه اون روز هم گذشت و باز شب شد و پیام بازی و فردا و پس فرداش و روز های بعدش هم میرفتیم بیرون بعد از دانشگاه، 

امیر پیمانکار بود و مهندسی ساخت مترو رو بهش داده بودن ، منم دانشجو بودم وقتی تایم آزاد داشتیم باهم وقت میگذروندیم ، بهمن ۹۵ شده بود و امیر اصرار میکرد ک بیاد خواستگاری ، اما من میدونستم پدرومادرم مخالفن

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

چون اول اینکه امیر از شهرهای جنوبی بود و ما مرکزی بودیم، خانواده ی اونا پرجمعیت بودن و ما یه خانواده ۴ نفره بودیم، من تک دختر بودم و پدرم خیلی روم حساس بودن ، و هیچوقتم اجازه نمیدادن من با شهری ب جز شهرخودمون ازدواج کنم و از پیششون برم ، خلاصه امیر میگفت خسته شدم دیگه چقدر دوست باشیم و همش با استرس بریم بیرون ، میخوام برم با پدرت صحبت کنم و ازشون اجازه بگیرم برای مقدمات خواستگاری ...منم دو دل بودم میترسیدم با پدرم صحبت کنم ولی اون شب دلمو زدم ب دریا ، پدرم خیلی منطقی رفتارمیکنن ولی شرم و حیایی ک داشتم اجازه نمیداد حرفی بزنم، خلاصه کنار پدرم نشستم و گفتم میخوام در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم ، پدرم گفتن چیشده؟ گفتم یکی از بچه های دانشگاه از من خوشش اومده و میخواد باشما صحبت کنه ، پدرمم گفتن بگو فردا بیاد مغازه و ادرس و شماره تلفن منو بهش بده تا باهاش صحبت کنم ببینم این اقاپسر کی هست که دل دختر منو برده، پدرم همیشه از چشمام میفهمید چی توی دلم میگذره ، و وقتی نگاهم میکرد بهم گفت هنوزم مثل بچگیات وقتی ذوق یه چیزی رو داری چشمات برق میزنن ، حتی امیرهم بهم میگفت چشمات برق میزنن وقتی یه چیزی رو با هیجان تعریف میکنی ، اون شب انگار خدا دنیارو بهم داده بود، ولی یه مشکلی که سر راهمون بود سن و سال امیر بود ، امیر ۱۰ سال از من بزرگتر بود و بعید میدونستم پدرم بپذیره ، خلاصه فردا شدو امیر رفته بود ارایشگاه و چون هوا سرد بود یه کت  اسپرت طوسی خریده بود و یه شلوار مشکی ، و چنان ارایشگر روی صورتش کار کرده بود و گریمش کرده بود که وقتی دیدمش داشتم براش میمیردم

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

یه جعبه شکلات بزرگ هم خریده بود و گذاشته بودش داخل بگ، از صبح تا عصرش باهم بودیم و سوالات احتمالی پدرم رو براش میگفتم و اینکه چه جوابی بده ، عصر شد و امیر برای ساعت ۶ با پدرم قرار گذاشته بودن، منم رفتم خونه و تسبیح به دست بودم که به خیروخوشی بگذره و پدرم قبولش کنه، امیر رفته بود پیش پدرم و از پدرم خواسته بود برن داخل ماشین باهم صحبت کنن، پدرمم قبول کرده بودن و باهم دونفری گرم صحبت بودن که از قضا گوشی امیر پیامکی براش میاد و عکس من ک تصویر زمینه گوشیش بود منعکس میشه روی شیشه جلو ماشین ، پدرمم عکسمو میبینه ولی به روی خودش نمیاره ، خلاصه گذشت و یکی دوساعتی باهم صحبت کرده بودن و وقتی پدرم اومدن خونه ، داخل اتاقم شدن و بهم گفتن جوابم منفیه و انگار اب یخی روی سر من ریختن، گفتم چرا پدر؟؟؟ گفتن چون نه از لحاظ سنی بهم میخورین نه فرهنگی ، اون مال یه شهر دیگه اس تو مال یه شهر دیگه و تفاوت فرهنگی پیش میاد گفتم بابا ولی امیرهرچی که من بگم قبول میکنه، هر رسم و رسومی داشته باشیم میپذیره، پدرم گفت به هرحال این جواب من بود و نمیخوام دیگه باهاش ادامه بدی...

وقتی پدرم از اتاقم رفتن بیرون تا خود صبح زار میزدم و گریه میکردم ، امیرفقط دلداریم میداد میگفت نترس من حلش میکنم ، انقد میرم و میام تا پدرت خسته بشه ، دو سه روزی خودمو توی خونه حبس کرده بودم و لب به غذا نمیزدم ، امیر میومد توی کوچمون میگفت لامصب حدقل بیا دم بالکن ببینمت چرا با دل من اینجوری میکنی، ولی نه جواب پیام هاشو میدادم نه زنگ هاشو، یا میگفتم حوصله ندارم و میخوام بخوابم، کم کم داشت ماه اسفند میشد و منم با بیحوصلگی میرفتم دانشگاه، حتی دوستامم فهمیده بودن توی چ وضعیتی هستم و فقط اخبار و اطلاعات منو به امیر میدادن ، خودم از امیر خواسته بودم نیاد منو ببینه ولی قبول نمیکرد، انقد توی یکی دوهفته ضعیف شده بودم که دوستام دلشون برام میسوخت و همش دنبال یه راهی بودن منو خوشحال کنن

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

فروردین شد و از امیر خواستم بره سر به خانواده اش بزنه چون خانواده اش جنوب زندگی میکنن، برخلاف میل باطنیش پذیرفت، وقتی که از شهر ما رفت انگار قلب منو با خودش برد ، نمیدونم چرا انقد وابسته اش شده بودم، از یه طرف میگفتم پیشم نیا از یه طرف وقتی میرفت دلم بهونشو میگرفت، روز ۳ فروردین ۹۶ امیر رفت جنوب ، همون شب من تپش قلب گرفتم و حالم بد شد ، از ساعت ۱۲ شب گریه میکردم تا ۳ بامداد، دیگه کور شده بودم ، دچار پانیک و شوک عصبی شده بودم و انقدر میلرزیدم ک توان کمک خواستن از اعضای خانوادمو نداشتم ، با هر جون کندنی بود خودمو رسوندم اتاق داداشم و بیدارش کردم وقتی منو دید انقد ترسیده بود فقط میگفت آجی چیشده؟؟ اجی حرف بزن، منم بی رمق افتاده بودم روی زمین و مثل بید میلرزیدم ، داداشم سریع رفت بابامو اینا بیدار کرد ک منو ببرن بیمارستان، فقط یادمه اخرین پیامی ک به امیر داده بودم این بود( من بی تو میمیرم ...)

مامان و بابام منو بردن بیمارستان و یه آمپول آرامبخش بهم زدن و یه سرم بهم وصل کردن و نوار قلب ازم گرفتن و تا خود صبح بیمارستان بودیم تا حالم کمی بهتر شده بود و برگشتم، وقتی اومدم خونه رفتم سراغ گوشیم و با سیلی از پیام ها و تماس ها روبه رو شدم، امیر پشت سر هم زنگ میزد که کجایی ؟ به پدرم زنگ زده بود ولی بابام جوابشو نداده بود 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

انقد ترسیده بود که همون صبح برگشت باز شهر ما ، چهارم فروردین تولد من بود ، و امیرمیگفت بیا بیرون هم حال و هوات عوض بشه هم تولد بگیریم، ولی چون شرایط روحیم خوب نبود قبول نکردم، تا ۱۳فروردین که دانشگاه ها تعطیل بود منم با بی رمقی میرفتم دیدو بازدید عید و هییییچ خنده ای روی لبهای من نبود، انگار عزاماتم گرفته بودم ، به خودم میگفتم امیرگناه داره چرا دارم عذابش میدم ، پدرم که با ازدواجمون مخالفه پس من برای چی باهاش ادامه بدم، پس تصمیم خودمو گرفتم، بعد از تعطیلات باهاش قرار گذاشتم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم، وقتی منو دید هزار بار دستامو بوسید و میگفت فقط تنهام نذار فقط نگو از زندگیم برو ، اشک رو توی چشمای عسلیش میدیدم ، منم با بی رحمی گفتم اتفاقا همین رو میخوام بگم ، میخواستم بگم از امروز دیگه نه زنگ بزنی نه پیام بدی ، نه سراغمو بگیری، برو پی زندگیت، برات آرزوهای خوبی میکنم، امیر انقد آتیشی شده بود که گوشیشو پرت کرد روی زمین ، مثل دیوونه ها توی پارک داد میزد میگفت حرررف نزن هیییچی نگوووو، فقط ساکت شو ، انقد ترسیده بودم با گریه دستامو از دستش کشیدم و ازش دور شدم ، ولی اومد دنبالم و گفت هرجا بخوای بری خودم میبرمت ، فقط بشین توی ماشین، از چشماش خون میچکید ، اون امیرسابق نبود، کاردبهش میزدی خونش در نمیومد 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

با ترس و لرز سوار ماشینش شدم و میخواستم یه موزیک بذارم که حالش عوض بشه، از قضا یه اهنگ غمگین اومد که یادم نیس دقیقا چی میگفت فقط دیدم امیرعصبانی شد با مشت میکوبید توی ضبط و فلش و منم خفه خون گرفته بودم ، انقد با سرعت رانندگی میکرد که گفتم الان جفتمون رو به کشتن میده ،آروم دستمو بردم سمتش ک دستشو بگیرم و آروم بشه دیدم دستمو پس زد و میگفت به جان مادرم دیگه اسمتو نمیارم، دیگه تموم شد، تو منو عاشق کردی ،روانیم کردی ، دیوونه ی خودت کردی حالا میخوای بری؟؟؟ تو دنیامو ازم گرفتی ، بیچارم کردی همه ی این حرف هارو با گریه میزدو نعره میکشید ، ازش خواستم منو پیاده کنه وقتی وایساد سرشو گذاشت روی فرمون ماشین و های های گریه میکرد منم زیر لب فقط گفتم برای همیشه خدافظ و پیاده شدم ، تموم اون مسیر رو میدویدم اصلا نمیدونستم کجام ، توی کدوم محله و منطقه هستم، فقط یادمه از تموم برنامه های مجازی دیلیت اکانت زدم و امیرو بلاکش کردم ، رسیدم به یه پارکی و منم دیگه بغضم ترکیده بود گریه میکردم ، هرکس از کنارم رد میشد فکر میکرد دیوونه ام یا فراری ام یا معتادم یا چی...تاعصر توی پارک بودم و روی یه نیمکت نشسته بودم و زل زده بودم به چمن ها و گلها 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

یه اب معدنی گرفتم و خوردم و تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه ، وقتی مامانم منو دید گفت چته چرا انقد چشمات قرمزن گفتم هیچی سرما خوردم حساسیت فصلی هم دارم و رفتم توی اتاقم ، تا شب سراغ گوشیم نرفتم ، و پتومو کشیدم روی سرم و گفتم خستم میخوام بخوابم، نزدیکای ساعت ۹-۱۰ شب بود دیدم یه شماره ای جدید به گوشیم زنگ میزنه ، جواب ندادم ، برام پیامک زد این بود مرام عشق و عاشقی؟؟؟ رفیق منو با این حال و روز ولش کردی رفتی؟؟؟ امیر تصادف کرده و الان بیمارستانه  منم رفیقشم فقط دعا کن حالش خوب بشه چون با سر رفته توی شیشه ماشینش،، اینو که دیدم دستام میلرزید ، به خودم لعنت گفتم ، زنگ زدم به شماره دوستش همونی که بهم پیام داده بود ، میدونستم محمدهستش ، گفتم چیشده اقامحمد، امیرکجاس، کدوم بیمارستان هستین؟ امیرچیزیش شده؟؟ گفت اجی خیلی بیمعرفتی ، بعد از اون که رفتی امیر بهم زنگ زدو گفت حالش خوب نیس و میخواسته بیاد پیشم ولی اونقدر باسرعت رانندگی کرده ک زده بود به جدول های خیابون و ماشینش نابود شد و با سر رفته بود توی شیشه ، گفتم حالا چیزیش شده میتونه صحبت کنه؟؟ گفت وقتی تصادف کرده بود مردم میریزن اونجا و زنگ میزنن آمبولانس و میبرنش بیمارستان و گویا زیاد هوشیار نبوده ، من پشت تلفن داشتم سکته میکردم ، اون موقع شب قطعا پدرومادرم اجازه نمیدادن برم بیرون، رفتم از بلاکی درش اوردم و بهش زنگ زدم دیدم خاموشه ، 

فردا صبح دوش گرفتم و عطری ک امیر دوست داشت رو زدم و یه مانتوی سفید پوشیدم و رفتم ملاقاتش ، توی این زمان تنها راه ارتباطی من با امیر  فقط دوستش محمد بود ک کنارش بود ، و منم بهش گفته بودم فردا صبح میام ملاقاتش ، امیرو برده بودن اتاق خصوصی و جلوی پیشونیش شکسته بود بخیه خورده بود و گردنش هم آسیب دیده بود دکترش اجازه ترخیص نداده بود و گفته بود بخاطر ضربه ای که به سرش خورده یک روز مهمان ما هستن ....  امیرانتظار  نداشت برم پیشش ، دسته گلی ک براش خریده بودم گذاشتم کنار بالشش و دستشو گرفتم و بوسیدم ، امیر بیدار بود ولی چشماشو باز نمیکرد، نمیخواست منو ببینه فقط از گوشه ی چشماش اشکاش میچکید

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

بهش گفتم ببخش منو ، غلط کردم ، دیگه تنهات نمیذارم ، فقط چشماتو باز کن توروخدا منو نگاه کن ، وقتی چشماشو باز کرد محکم دستامو فشرد و گفت قول بده از پیشم نری ، قول بده تنهام نذاری، همیشه منو حانیم قلبم صدام میکرد ...دستمو مثل روز اول آشنایی گذاشت روی قلبش و گفت به این قلب قسم بخور ک تنهام نمیذاری .... منم گفتم بهش به جونت قسم به خدای احدو واحد دیگه تنهات نمیذارم ،دیگه وقت ملاقات تموم شده بود و منم باید میرفتم خونه ، از امیرخدافظی گرفتم و راهی خونه شدم، دکتر امیر هم چندباری بهش سر زده بود و دیگه باید ترخیصش میکرد ، ولی یه چیزی که قلبمو سوزوند وقتی نگاهش میکردم اون آتل گردنش بود و اون بخیه هایی که روی پیشونیش خورده بود، همش میگفتم تقصیر من بود، این بلارو من سرش اوردم ، اون شب با خودم عهد بستم هر اتفاقی که میخواد بیفته ولی من تنهاش نمیذارم و وفادارش هستم تا ابد، پدرم سراغمو گرفته بوداز مادرم و دیدم قبل از اینکه من بخوابم اومدن توی اتاقم ، و بهم گفتن حالش چطور بود؟ رفتی ملاقاتش ؟ من که تعجب کرده بودم پدرم از کجا فهمیده گفتم کی؟ ملاقات کی؟ پدرم گفت ملاقات امیرخان رو میگم .... این چند روز حواسم بهت بود ، دیدمت رفتی گل گرفتی و بعدشم رفتی بیمارستان ، پدرم منو تحت تعقیب قرار داده بود و فهمیده بود ک امیر تصادف کرده ، منم دیدم راه چاره ای ندارم ، گفتم بله بابا این اتفاقی ک براش افتاده بود همش تقصیر من بود، من بهش گفته بودم برو از زندگیم، گفته بودم دیگه نمیخوامت ، پدرم انگار شرمنده ی منو و امیر شده بود سرشو انداخته بود پایین و گفت تو واقعا دوستش داری؟؟؟ واقعا میخوای زنش بشی؟؟؟ واقعا پای همه چیزش هستی؟ گفتم پدر اگه دوستش نداشتم ک باهاش ادامه نمیدادم 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 

اون وقت ماه محرم و صفر بود ، پدرم برای اینکه امیر رو امتحانش کنه گفت پس بگو تا اخر همین هفته بیاد خواستگاری ، گفته اخه بابا با این شرایط که نمیشه ، پدرم گفت همین ک گفتم 

اگه واقعا میخوادت با سرو صورت خونی هم میادش ، منم زنگ زدم ب امیر و جریان رو بهش گفتم ، امیر هم از مادرش خواسته بود ک بیاد شهرما ومراسم خواستگاری برگزار بشه، قرار شد اخر هفته ،جمعه ۱۲ مهرماه ساعت ۶-۷ عصر بیان خواستگاری ، بنده خدا امیربا اون سروصورت و آتل گردنش از خجالت سر بالا نمیکرد، یه دسته گل خیییلی شیک هم برای مراسم گرفته بودن و یه تیشرت لیمویی و یه شلوار جین آبی هم پوشیده بود ، منم یه تیپ سفیدو صورتی کمرنگ زدم و منتظر شازده پسر بودیم ، بالاخره اون روز خواستگاری هم فرارسید و ساعت ۶ امیر با مادرش و برادر بزرگتر و جاری من اومدن خواستگاری ، کلی صحبت کردن و از آداب و رسوم و برگزاری مراسمات و عقدو عروسی و خرید جهیزیه و....خیلی چیزای دیگه 

همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت که پدرومادرم از امیر درخواست کردن برن توی اتاق و باهم سه نفری یه صحبت های خصوصی داشته باشن، من ک ترسیده بودم تو دلم میگفتم باز الان پدرم میگه من به تو دختر نمیدم و یه بهانه ای دوباره جور میکنه ، وقتی امیر با مامان و بابام رفتن داخل اتاق و گرم صحبت شده بودن ، مادرامیر صلوات میفرستاد و میگفت یعنی چی میشه؟؟؟ نکنه جواب رد بدن نکنه مجلس بهم بخوره و توی دل منم استرس انداخته بود ، تقریبا یه ۲۰ دقیقه ای گذشت ک پدرومادرم و امیر از اتاق اومدن بیرون و چشماشون برق میزد ، وقتی نگاه ب چشمای امیر کردم با سر بهش علامت دادم ک چیشد؟؟؟ یه چشمک ریزی زد و یه نیشخند تحویلم داد 

عسلی تر 🍯از چشمهاش  👀  قند لباشه👄😘 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز