و دستشو اورد جلو ک بهم دست بده ، وقتی دید من فقط نگاش میکنم دستمو گرفت و بوسید، قلبم تند تند میزد ، یهو نمیدونم چیشدم ک گریه ام گرفت و ناخودآگاه بغلش کردم و روی شونه هاش ک اشک میریختم گفتم هیچکس تاحالا منو اینجوری دوست نداشته ، قول بده همیشه پشتم باشی ، تنهام نذاری و همیشه عاشقم بمونی ...
امیر هم گریه اش گرفته بود و دستمو گذاشت روی قلبش گفت تا اخر عمرم به تو و عشق تو وفادار میمونم، بعدش هم اشکامو پاک کرد و باهم رفتیم چندتا پاساژ گوشی دیدیم و یه گوشی سامسونگ خرید، توی مسیر همش نگاهش ب من بود، همش میگفت چیزی نمیخوای ؟ بریم یه چیزی بخوریم؟
و بعد از اون پیاده روی ها رفتیم رستوران ، و ناغافل چلوکباب و با مخلفات و فلان ... سفارش داد به منم گفت کباب دوست داری؟ گفتم بله میگفت من کباب بازم توی هفته حتما باید یکبار شام یا ناهارم کباب باشه، من که اونروز نتونستم جلوش غذا بخورم انگار تیر از گلوم پایین میرفت از بس خجالت میکشیدم و کنارش نمیتونستم راحت باشم ، خلاصه اون روز هم گذشت و باز شب شد و پیام بازی و فردا و پس فرداش و روز های بعدش هم میرفتیم بیرون بعد از دانشگاه،
امیر پیمانکار بود و مهندسی ساخت مترو رو بهش داده بودن ، منم دانشجو بودم وقتی تایم آزاد داشتیم باهم وقت میگذروندیم ، بهمن ۹۵ شده بود و امیر اصرار میکرد ک بیاد خواستگاری ، اما من میدونستم پدرومادرم مخالفن