خانما پارسال خواهرم که 15 سالشه اومد خونمون دوهفته ای موند اما تا میخواست بره شوهرم میگفت بمون اینجا خواهرت تنهاست منم شک نکردم همشم میگفت به خواهرم بیا ببرمت بیرون منم به بهونه درس خوندن میذاشت خونه اینجا خریت کردم تا اخرش که خواهرم رفت خونه همه چیو گذاشت کف دست منو مامانم منم نابود شدم وقتی حرفاشو شنیدم افسردگی گرفتم خواستم طلاق بگیرم که با گریه و زاری شوهرم پشیمون شدم بعد چند وقت من از داخل یه کانال درخواست مشاور درسی دادم که یه اقا که دانشجو فرهنگیان بود مشاورم شد منم به شوهرم نگفتم که مشاور دارم و رو مشاورمم اسم دوستم گذاشتم چون میدونستم اگه بدونه نمیذاره منم گفتم هرجور شده باید قبول میشدم که فردا دست از پا دراز تر نباشم بعد هفت ماه شوهرم فهمید و چ انگهایی که بهم نزد منم از حرفاش خورد شدم گوشیمو ازم گرفت الانم بهم نداده البته گوشی ساده و دوتا خط داده بهم ولی لمسیمو گرفته ازم همشم اینکارو میکوبه تو صورتم درحالی که خداشاهده فقط که من قصد هیچ چیزی نداشتم به جز اینکه قبول بشم