هیچکاری از دستم برنمیاد
هیچ حقی در قبالشون ندارم =*)
ولی اونا مثل بچه هامن
خودم بزرگشون کردم ..
خیلی برام سخته ..
شب قدری رفتم بهشون سر بزنم
دیدم دوتاشونم گشنن
مادرمم قهره تو اتاقه با پدرم دعواش شده بود ..
بردمشون بیرون براشون خوراکی گرفتم
تا سر صبح بیرون چرخیدیم یکم دلشون باز شد برگردوندمشون خونه
یادممیافته غصه میگیره کل وجودمو 😭
باورم نمیشه مجبورن همچیو تنهایی تحمل کنن
من همیشه بودم ..