۹سال پیش وقتی ک واسع سربازی رفتیم تو آموزشی با یه پسره رفیق شدم بچه خوبی بود باهم آشنا شدیم و همش باهم بودیم با خودش گوشی آورده بود چون با ی دختره رابطه داشت میخاست ک بعد سربازی بره خاستگاریش بعضی روزا شادو خرم بعضی وقتام غمگین و ناراحت دیگه رابطه اینجوریه ی روز خوش ی روزم افتضاح ی روز گفت براش خاستگار اومده داشت گریه میکرد منم خودم دلم نازکم خلاصه یجوری دلداریش دادم ولی خیلی داغون شده بود همش مراقبش بودم ک کاری نکنه شباهم زیر پتو یواشکی نگاش میکردم ک نره بیرون کار دست خودش بده چون خیلی برام عزیز بود ی شب ک با هم رفتیم سر پست یکم پیاده روی داشت تا محل برجکها حرف زدیم گفت بهترین رفیقی هستی ک دیدم تاحالا منم گفتم از برادر نداشتم عزیز تری برام انگار داشت ازم خدافظی میکرد ی ماچ از صورتم کردو رفت منم رفتم برجک بغلی نیم ساعت گذشت یدفع صدای تیر اومد از برجک فورا اومدم پایین پامم پیچ خورد ولی بازم دویدم سمت برجک رسیدم برجک دیدم خون داره از پله ها چیکه میکنه بخدا جووون نداشتم برم بالا،ب هرزوری بود رفتم دیدم همه برجک غرق در خونه و با نیمه جونی ک داشت روی برجک با دست خونی نوشته بود الهام🥺😔از اون ب بعد اون برجک ب برجک الهام معروف شد پسری ک بخاطر عشقش اومده بود سربازی و تحمل اینکه عشقشو ب یکی دیگه بدن نداشت و جون خودشو گرفت....روحت شاد رفیق🌹