پنج ساله ازدواج کردم ی پسر سه سال و نیم دارم طبقه بالای پدرشوهرم اینا زندگی میکنیم
ی برادرشوهر مجرد دارم ک با شوهرم شریک هستن
ولی مادرخرج خونه شوهرم هستش برادرشوهرم هیچی واسه خونه خرج نمیکنه کلا خیلی خسیس و تنبله
پدرشوهرم تقریبا از کار افتاده س مریضه
مادرشوهرمم تا این تابستون ک گذشت فکر میکردم خیلی آ م ساده و بی شیله پیله ای هستش .همیشه خیلی کم پول داره ک بهش زیاد پول نمیدن چون بلد نیس خرج کنه منم هیچ وقت ازش هیچ انتطاری نداشتم ک چرا ی بار عیدی نمیدی یا ی بار شام دعوت نمیکنی یا همیشه میگفتم اگه پولی چیزی داری واسه خودت لباس بخر بزار همیشه مرتب باشی و یا واسه خونت وسایل بخر (خیلی شلخته و تنبلللللللللله بیش از حد )
تابستون ی کاری کرد ک بعد چهار ماه ک من متوجه شدم کلاه سرم رفته خیلی ناراحت شدم درحقیقت ی چیزی داشت ک مربوط ب ما میشد و باید ب پسرم میداد ولی ب دروغ گفت تموم شده درعوض قایمکی برای دخترهاش میفرستاد و وقتی متوجه شدم ک از پسرم دریغ کرده خیلییی ناراحت شدم
چون قائدتا نباید بین نوه های دختری و پسری ک فقط پسر منو داره فرق میذاشت چون همیشه برای اونا جداگونه میفرستاد درصورتی ک هفت تا نوه دختری داره و همشونم از پسرم بزرگترن
ادامه ...
چن شب پیش برادرشوهر بزرگم ک ی شهر دیکه زندگی میکنن اومدن خنه ما و ی شبانه روز موندن بحث خواهرم پیش اومد ک از مادرشوهرش اینا جدا شدن و دیگه مستقل زندگی میکنن ک ی دفعه مادرشوهرم توی جمع برگشته میگه ک خواهرت مستقل شده ولی هر روز میره کارهای مادرشوهرشم انجام میده منم گفتم نه اصلا اینطور نیست ک جاریم پشتم دراومد و گفت گسی ک جدا شده دیگه وظیفه ای نداره بره کارای مادرشوهرشو انجام بده
من خیلی از حرف مادرشوهرم ناراحت شدم ینی اینکه تو نمیای کارای منوانجام بدی من خیلی اونشب تو جمع تو ذوقی نزدم ک ای کاش حرف دلمو بهش میگفتم
ادامه ...