سلام اول اینو بگم من اکانت ندارم تو نی نی سایت و از اکانت مشترک با دوستم استفاده میکنم چون دیگه سیم کارت نداریم که منهدم نشده باشه 🙃
چالشای سخت زندگی من بعد از فوت مادرم و پدرم شروع شد نکنه فکر کنین پیر بودن نه تازه رسیده بودن به ۶۳ و ۶۵ که مامان براثر سکته شدیدقلبی بعد از عمل قلب باز و بابامم بخاطر کرونا فوت شدن سالهای سختی بود و هست چون بلافاصله بعد از یکسال پدرم بعد از فوت مادرم از پیشمون رفتن
خلاصه کنم تموم اموال و برنامه ریزیا افتاد دست برادرم که مجرده و اصلا و متاسفانه اهل مشورت گرفتن نیست و چون خانواده پدریم خیلی بالا بالا بردن ایشون رو و هم مدرک دکتری داره و شغل قابل قبولی اصلا به خودش زحمت نمیده که ببینه این کاری که میخاد بکنه به رضایت من حتی هست یا نه در صورتی که من خواهر بزرگتر محسوب میشم و بچه اول هستم کارمندم و جایی که کار میکنم وجه خوبی داره و دولتیه !( مثلا بعداز سه سال من تازه فهمیدم حقوق پدرمادرمو برای خواهرم ردیف کرده یا حتی در مورد تعویض پرده های خونه خودش میره انتخاب میکنه سفارش میده و ...و یا حتی دست بهخرج میشه شام یا نهار هزینه بقیه فامیل رو حساب میکنه و خیلی چیزای دیگع که من سرم سوت میکشه دیگه)
ماجرا دقیقا از بعد از مراسم چهلم بابام شروع شد که مابعد از ۲۰ سال فامیل پدری رو دیدیم (چون کامل با مامانم و ما دوتا دختر قطع رابطه بودن برادرم ارتباط داشت و مامانم مشکلی با این قضیه نداشت حتی به ماها که دختراش بودیم پیشنهاد میداد اگه دوست دارین با پدرتون برین به اقوام پدری سر بزنین ولی یکی مث من اصلا محبتی ندیده بودم که حتی بخام تلفنی صحبت کنم ) حدودا یکماه بعد یکی از پسرای فامیل پدری تو اینستا دایرکت داد و ارتباط ما شروع شد
ایشون یه دختر ۵ ساله داشتن و از همسرشون جدا شده بودن و حاضر به رجوعم نبودن خلاصه بعد از سه ماه شماره منو گرفتن که بیشتر باهم در ارتباط باشیم
من این قضیه رو برای خواهرم که چهارسال ازم کوچیکتره و ۳۴ سالش بود اون موقعه تعریف کردم نگم که چه برخورد زشت و بدی با من داشت انگار دخترای ۲۰ ساله بودیم !
خلاصه که خواهرم جریان رو برای برادرم تعریف کرد و من نمیدونستم فقط متوجه شدم رفتارشون با من تغییر کرده برادرم باهم حرف نمیزنه و خواهرمم صب زود قبل رفتن به سرکارم بیدار شد هرچی نفرین بلد بود نثار من کرد و قهر کرد بهونشم این بود که من چون تا دیروقت بیدار بودم و تازه خوابیدم تو پاشدی آماده بشی بیدار کردی منو!
منم که کلا از رفتارای اینا هاج و واج بودم گفتم در رو انقدر نکوبون بهم داداشمون بیدار میشه همسایه ها بیدار میشن که باز با توهین و دعوا روبرو شدم خلاصه بغض کردمو کیفمو برداشتمو رفتم سرکار...
خلاصه یکسال دیوار با من حرف زد اینا زدن
مهمونی تنهایی رفتن مسافرت تنهایی رفتن من فقط میدیدم چمدون دستشونه چند روز نیستن شب تا صب تو خونه تنها
من با اون آقا هم صحبت میکردم و ماجرا رو هم میدونست تا حدودی تااینکه عید سال پیش شد دیدم اینا باز دوباره شال و کلاه کردن و تو تماس تلفنی که با عموم داشتم فهمیدم میرن سمت اقوام پدری
ادامه تو پست بعدی شرمنده خیلی زیاد شد تو رو خدا ببخشید