دیشب مهمونی بزرگ خانواده شوهرم بود ک دیگ همه بودن منم اخرین نفر رفتم چون شوهرم دیراومد از،سرکار وقتی رفتیم نشستم کنارخواهرشوهرم وجاریم وباهم صحبت میکردیم اما دختراگاهی باهم صحبت میکردن باحالت پچ پچ ودوست نداشتن مابشنویم بعد شام دیدم تمام دخترای فامیلشون رفتن تواتاق فقط عروسایی ک غریبه بودن موندن توحال من جاریم و شاید ۵نفر دیگ یکی از عروسا رو اینا باهاش حال نمیکنن زیاد دیدم خیلی تنهاس سرش همش توگوشی صداش کردم نگین جان بیا پیش مابشین ماهم باهمدیگه صحبت کردیم ولی خداسرشاهد غیبت یکی ازدخترارو نکردیم دیدم مامان دخترا همه دارن نگا ماسه تامیکنن انگار ک داریم ی کارزشت میکنیم بعدمادرشوهرم رفت تواتاق ودخترا رو اورد بیرون دیدم خواهرشوهرام دیگ اصلا تحویلم نگرفتن حتی بزرگه جواب خداحافظیمم نداد اخرشبم به مادرشوهرم گفتم دخترا اصلا به ادم محل نمیدن رفتارشون بد بود خوب ماکنارهم بودیم دیگ اتاق رفتن چ صیغه ای بود اینم بگم زنونه مردونش جدا بودبنظرتون گلایه رو ادامه بدم یا کلا بزنم به بیخیالی
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
اگر مادرشوهر من بود خودشو پاره میکرد،جای من بودی چی همشون یه زبان دیگه حرف میزنن تو رو تنها گیر میارن با صدای بلند حرف میزنن دوست ندارم اصلا همش مسخره بازی هرهر میکنن
من اوایل ک میرفتم خونه پدربزرگ همسرم خالهاش اینا جمع میشدن تو اتاق من میموندمم تو سالن بعد مادر بزرگ همسرم مینشست پیشم سریع های بعد دیدم منو هم صدا میکنن میگن بیا پیشمون اوایل نسبت بمن گارد داشتن چون غریبه بودم الان خیلی خوب شدن اما بازم فاز صمیمیت بر نمیدارم باهاشون اما همیشه خنده رو و خوشحال کنارشون هستم نه از خودم نه زندگیم حرفی نمیزنم