من 19 سالمه امسال سال دوازدهمم کلی ارزو برای خودم داشتم که کنکور بدم برم دانشگاه درس بخونم ولی مامانم گفت من با دانشگاه مخالفم همیشه هم میگه کی تو خانواده ما دکتر معلم شده که تو میخوای بری دانشگاه یا میگه دانشگاه برای تو جای خوبی نیست و همیشه خدا باهام قهره وقتی از اتاق میرم بیرون انگار من چکارش کردم جوری نگاه میکنه که به خدا قسم از زندگی سیر میشم
کاری باهام کرده که فکر میکنم از همه عقب ترم کلی ناامیدم کرده همیشه بغض میکنم هیچ محبتی ازش ندیدم نه از مادرم نه پدرم
همیشه احترامشون نگه داشتم ولی بازم میگه هیچوقت احترام منو پدرت نگه نداشتی🥺💔بخدا زندگی خیلی برام سخت شده همیشه لباس مشکی میپوشم هیچ ذوقی ندارم خیلی بهم سخت میگیره شاید درست نباشه این حرفو بزنم ولی تا یکم به خودم میرسم میگه اگه آرایشتو پاک نکنی حق نداری همرام بیای جوری رفتار میکنه که انگار دلش نمیخواد من یکم خوشگل باشم بهترین وسایل لوازم ارایشی لباس برای خودش میخره ولی انگار اصلا من دخترش نیستم
یه روز با خالم اینا بیرون بودیم بعدش هوا سرد بود من خیلی لباس نپوشیده بودم جلوی خالم با دختر خاله هام گفت کور میشدی لباس میپوشیدی حالا جونت در بیاد بخدا باورتون نمیشه یه لحظه اشک تو چشمام جمع شد
الان که دارم تایپ میکنم فقط اشک میریزم دست خودمم نیست
کمبود محبت داشتن خیلی بده و اینم بگم من خیلی زود رنج و احساسیم وقتی هیچ محبتی از پدر و مادرم نمیبینم میرم سمت پسر