اره تو اوج عاشقانه هامون
بارداربودم و خیلی خوشحال
یهو اومدن گفتن ک شوهرم و جاریم ۲سال باهم دوست بودن و قرار ازدواج داشتن
حالا همون جاریم هرروز خونه مابود
برادرشوهرمم در جریان بود
هیچی دیگه حدود ۳سال تمام یه تنش و فشار تو زندگیمون بود
دلزده شده بودم و ب طلاقم فکر میکردم
کلی مریض شدم و هنوزم آثارش هست
ولی بعدش بخشیدم و ول کردم
دیدم هیچ کس ب کتف چپش هم نیست
فقط من دارم خودمو نابود میکنم