چند روز پیش بابام زنگ زد گف بیا ناهار رفتم با بچه هام ماه رو خوردیم بعدش دیگ چیزی نخوردیم رفتیم جای تا بیایم گرسنه بودیم همین ک رسیدیم زودی به خاهرم میگ معده درد گرفتی انقد گرسنه موندی بمیرم برات بزار یچیزی درست کنم بخور منم قرار بود یه ساعت بعد شوهرم بیاد دنبالم باور میکنی ب منو بچه هام نگفت بیاین بخورین اومدم خونه رفتم حموم انقد گریه کردما