بابای منم پنج سال بدون زن بود ک منو بزرگ کنه میگفت هیچوقت زن نمیگیرم .خودم انقدی دوسش داشتم ک اسرار کردم زن بگیره گاهی پشیمونم ولی گاهی میگم من ک برم نباشم بابام تنها بمونه من از تنهاییش دق میکنم بخاطر همین گفتم زن بگیر ک بعدا تنها نباشه منم خیالم راحت باشه الان حسادتم گل کرده چون زنشو دوس داره منم بوس میکنه ولی مثل قبل نیست دیگه
شایدم من زیادی خود خواهم ک فقط واسه خودم میخاستمش . شما هم بیشتر فکر کن تصمیم درست رو بگیر یا میخاین دخترتون از ابو گل دربیاد
امیدوارم هر چی خیره همون اتفاق بیفته برای شما و دخترتون