مامان و بابام بیست ساله دارن زندگی میکنند
مامانم سیزده سالش بوده اومده خونه شوهر
خیلی هم دیگرو دوس دارن
باابم خیلی مامانمو دوس داره
ولی الان مدنیه فهمیدیم یه زنه مطلقه افتاده رو زندگیمون
بابام به مامانم میگه رضایت بده باش ازدواج کنم
مامانم حالش خیلی بده
بابام میگه طلاقت نمیدم
مامانم از وقتی سیزده شالش بود آمود تو زندگی باابم
کلی سختی کشید کنارش
اونوقت الان که زندگیشون خوب شده یه عوضی افتاده رو زندگیمون
واقعا از بابام این انتظار و نداشتم
اصن تو شکم
چکار کنیم بنظرتون
مامانم چکار کنه دست از زندگیمون برداره؟
ییار گوشی بابام دست مامانم بود یه تماس تصویری اومد مامانم جواب داد دید زنه لخت رو تخت زنگ زده بابام
واقعا چکار کنیم توروخدا کمک کنین
خیلی حالمون بده
.. دو تا خواهر برادر کوچیک ترم دارم
واقعا نمیخوام زندگیمون تباه شده
نمیدونم چکار کنم به عنوان فرزند ارشد احساس مسئولیت میکنم واسه خواهر و برادرم
اگه ژنه رو پیدا کنم صورتشو صاف میکنم...:)