خواهر شوهرم خیلی به روابط من و خواهرم حسادت میکنه در حدیکه همیشه به شوهذم میگه بچت باید منو ببشتر از خالش دوست داشته باشه و پیش من نمیگه خودم بارها تومسیجاشون دیدم سر همبنم هر بار من مبخوام خونه خواهرم برم قیافه شوهرم تو هم میره و همیشه بهانه گیری میکنه ۵شنیه تولد خواهرم و بچشه از وفتی شوهرم فهمیده هی دنبال بهانه گیری و دعواس دیشب شروع کرد بهانه گیری دعوامون شد کفت خونه خواهرت نمیام محلش ندادم ولی زود اشتی کرد ولی یا ابنحال بازم میگفت تولد خواهرت نمیام امروز با مادرم رفتم بازار برای بچه خواهرم کادو بخرم زنک زدم دستم سنگین بود اومد دنبالمون برای بچه خوذمو بلوز شلوار با ذوق خریده بودم خونه پیش شوهرم تنش کردن ببینه اول که تا دید میکه رفتی عین شلوار بچه خواهرمو خریدب حالا من اصلا اونو خیلی وقته ندبدم لحم گرفت کفتم من کی اونو دیدم برم عین اون لباس بخرم خلاصه هی میکفت قشنک نیست و ابن حرفا منم کلی پول لباس دادم با ذوق خریدم بهم برخورد و کفتم به نظر من خوبه و دوسش دارم سر یه لباس بچه بهانه گیری کرد و دعوا راه انداخت مامانم بود ذید داره بیخودی بهانه میگیره کفت زنت که حرف بذی نزد تو جوشی میشی جلو مامانمم در اومد که به تو ربطی نداره دخالت نکن دیکه منم امپر چسبوندم و کفتم همه دعواهای ما تقصیر مادر و خواهرته پرت میکنن و فتنه تو زندکیمون میندازن عصبانی بودم همه حرفی زدم اونم البته جواب میداد اخرم ساکشو جمع کرد رفت ما الان دو ساله خوه مامانم زندگی میکنیم مامانم یه کلمه گفت خونه من دعوا نکنین داد زد من میرم تا مامانت دیکه خونه من راه نندازه و ماشین و مدارک منو داد و وسایلشو جمع کرد رفت کفته بچمم میاد پس فردا میبره تولد نتونم ببرمش خیلی اعصابم خورده همش دارم گریه میکنم شوهرم خیلی کینه ایه بره دیکه برنمیگرده و میذونم خانوادت منم کسایی نیستن که حاضر باشن ارومش کنن چون میکن تو کوچیک میشی ما وساطت کنیم خانواده اونم که از خداشون بود با با هم به مشکل بخوریم من هنوز دوسش دارم با تمام رفتاراش ولی میدونم زندگیم به اخرش رسید..