۲ سال و نیمه جدا شدم و دخترم پیش منِ،قبل از طلاقم بابام برام خونه خرید و بعدش هم رفتم سر کار و با مهریه م ماشین خریدم،خونه بابام زندگی میکنم قرار بود تابستون سال آینده خونه جدا کنم تا این که چند ماه پیش بابام مریض شد و الان حدود ۲ هفته ست که به رحمت خدا رفت،دیگه الان همه برنامه های زندگی من به هم ریخت ،از یه طرف مامانمه از یه طرف خودم و دخترمیم که تو این خونه خیلی داریم اذیت میشیم،دخالتهای خواهر و برادرام،حرف های اطرافیان ،از همه بدتر مامانم فوق العاده اخلاقش بدِ و هر روز یه داستانی باهاش دارم،،،،،تصمیم داشتم چند ماه دیگه خونه جدا کنم اما مامانم هر روز یه حرفی میزنه یخ روز میگه جدا کن یه روز میگه نه،دیروز سر همین موضوع بحثمون شد،من دیگه به آبجیم گفتم چی شده دیگه امروز با مامانم حرف زده اون هم گفته من مشکلی ندارم اصلا همین امروز بره دنبال خونه،،،،با دلخوری این حرف زده،،،،خستم از زندگی خستم از همه چی،،،،بعضی وقتها دلم میخاد بمیرم ،،،،کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم،،،،کاش بابام نمیرفت