زیاد سرتونو درد نمیارم خلاصه میگم یکسال نیم باهمیم میگفت قصدش ازدواجه ب شدت دوسش دارم خیانت کرد بخشیدم پشیمون بود بهش فرصت دادم. بیکاره پاش موندم ک بره سرکار ک نرفت. میرفتیم بیرون ازش چیزی نمیخاستم چون پول نداشت تو این یکسال نیم شاید ما کلا ۳ بار رفتیم کافه ی بارم باغ وحش ی بارم پارک
زنگم ک نیزنه من باید بزنم . چن وقت پیش ساعت یک شب زنگ زدم دیدم در حال مکالمه اس بعد خودش زنگ زد گف دوستم امیر بود من باور نکردم حسم میگف دروغ میگ. اخه یک شب میره بیرون ک دوستش زنگ بزنه اونم پسرررر خلاصه دعوامون شد منم گفتم هرکاری کردی کنار اومدم بسه دیگ خسته شدم بهم دیگ زنگ نزن هرچن من همش زنگ میزنم
اونم دیگ زنگ نزد من باز زنگ زدم فرداش گفتم چرا زنگ نمیزنی گف خودت گفتی همه چی تموم زنگ نزن گفتم حرف گوش کن شدی گف اره خدافظ قط کرد
منم بلاکش کردم از همه جا اینستام انفالو کردم