یه بچه سه ساله دارم خانواده شوهرم ینی پدرشوهرم
سر یه جریان الکی منو زدن انداختن بیرون شوهرمم بعد اتمام ماجرا رسید مثل هویچ گو برو طلاقت بگیر حوصله این جر بحث هارو ندارم تو تایپیک قبلم داستانش هست حوصله داری بخون لطفا
عشق عاشقی بودیم اول اون عاشقم شد اومد جلو خیلی زیاد عشق عاشقی بود بعدم من عاشقش شدم طاقت هم دیگه رو نداشتیم ولی عوض شد هزاران بلا سرم اورد مردم زنده شدم واقعا سر مادرش سر حرفاش تهمتاش ک بهم میزد کتک خوردم خیلی تا دلتون بخواد خوردم کرد فحشم داد جلوشون انداختم بیرون پای همه چیزش موندم همه چیز ک میگم ینی همه خطاها کاراش و...
ولی خانواده ای نداشتم پدر مادرم جدا شده بودن منم بدبخت بی خانواده ایندفعه بعد انداختن بیرون اومدم پیش پدرم و برادرم خونشون تو این مدت جوری ک زوری باشه گفت بیا خونت گفتم خودت نمیای دنبالم گفت نه میگفت با تاکسی بیا در این حد خانوادشم از خدا خواسته چون قبولشون نبود ب من چون خودش انتخابم کرد ناراضی بودن چون خانوادم از هم پاشیده بودن سنگ انداختن جلو پامون زجرای زیادی هم کشیدیم بهم برسیم یک هفته بیشتر ک خونه پدرمم نه بزرگتری فرستاد نه خودش اومد نه تعارف داد حتی ک میام دنبالت😭😭😭از بس غصه خوردم پوست استخون شدم حرف بزنین بهم فحشم بدین دست بردارم از این علاقه گوهممم ب معنای واقعی نمیخوادم ده روز بیشتره نمیگه زنم رفته اگر میخواست میتونست خانواده ای ک منو زدن مجبور کنه برگردن چون قبلا برای علاقمون مجبور شون کرد ولی نمیخواد و نمیاد دنبالم و حتی زنگ پیامی نمیده بهم 😭