من همسایه م دوست صمیمیم بود
مثل اینکه دعوای شدیدی میکنن و حتی تلویزون رو هم میشکنن
بچه شون میاد دم در گفت بابام داره مامانمو میزنه
همسرم نبود
منم یه چادر انداختم رو سرم بدو رفتم
بلکه از من خجالت بکشن
اما شوهرش جلو منم گرفت حسابی زدش
هر چی به دوستم میگفتم کوتاه بیا جواب نده
میکشیدم ببرمش خونه مون فایده نداشت
آخر سر با هزار بدبختی از زیر دست شوهرش درش آوردم
اومد بیاد بیرون شوهرش یه قندون گنده پرت کرد بهش شکست یه تکه ش پامو پاره کرده بود
یه تکه ش هم رفت تو پام اما متوجه نشده بودم
بعد شبش دیدم پام ورم کرده
درد میکنه
بعد یه هفته چرک کرد اومد بیرون خودش
اینم خاطره ی من از وارد شدن تو دعوا 😅