سلام
من ۲۰سالمه
بابام ادم به شدت دیکتاتوریه،خیلی دهن بینه،بددهنه،شکاکه،و....ازبچگی من میخواستم برم تکواندو اما نزاشت گفت مگه خرابی اماداداشمو7سالگی به زورنوشت تکواندو
خواهرمو به زوروباگریه 17سالگی شوهرداد
برخلاف خواهروبرادرم من به شدت تخص ولجبازم
من دوست داشتم برم زبان اما نزاشت گفت پول ندارم
من کلی درس خوندم تیزهوشان قبول شدم نزاشت برم گفت پول ندارم بااینکه وضعمونم نسبتاخوبه،ماشین خوب،2تاخونه،ویلا همه چی داریم
مجبورم میکنه شبیه پیرزنالباس بپوشم،تواین ۲۰سال تاحالا لاک نزدم اگه تویه مهمونی حرف بزنم یابخندم یه هفته روزگارموسیاه میکنه،اجازه نمیده بیرون برم(مطلقاهیچ جا)زندانیم توخونه
یبار بخاطر اینکه زیاد باتبلت بازی میکردم تو۱۳سالگیم تبلتو انقد کوبید توسرم تاتبلت خوردشد بعدش باافتخاربه همه تعریف کردوابرومو برد
من پارسال رتبم۷هزارشد
دوست داشتم برم تهران چون اینجور حداقل یکم میتونستم نفس بکشم
نزاشت بجز تهران وکرج جاییوبزنم،نزاشت بجز مهندسی کامپیوتر رشته ای بزنم منم طبیعتا قبول نشدم
گفت برو ازاد محله خودمون من نرفتم چون مطمئن بودم برم همه چی بدترمیشه علاوه براون میخوادببره بیاره ابروموببره فقط
یه سال موندم پشت کنکور خیلی درس خوندم خیلی زحمت کشیدم انقدر منو اذیت میکرد که من ازشدت استرس وفشار عصبی پسوریازیس گرفتم،باگریه میشستم سرکتاب درس بخونم
من موندم پشت کنکور که درس بخونم اما یکاری کرد من تااخر دی ماه نتونستم رنگ کتاباموببینم حتی
خواستیم بریم براخونه پرده سفارش بدیم به من گفت تو ازقصد جلو شوهرخواهرت روسریتو میندازی اون به تونگاه کنه توجنده ای من خجالت میکشم بگم توبچمی منو نزاشت ازماشین پیاده شم باهاشون برم داخل مغازه
بااینکه به قران قسم به جون مادرم من تواین۲۰سال به یه پسر حتی نگاهم نکردم بااینکه گوشی داشتم هیچوقت باهیشکی حتی دوست نشدم