بچم از دوماهگی ببعد شیر خشکی شد. دیروز ۲۳ ماهش شد راه نمیره و چنتا کلمه هم میتونه بگه نه جمله. دیروز ب یه مهد کودک سر زدیم معلم مهد گفت دامنه لغاتشم کمه . حالا شوهرم دیروز تا حالا تو اخم و قیافه ست و ساکته . همش باهام دعوا داره تو شیرخشک دادی باعث شد همش میگه. دیوانه شدم از دستش
🇵🇸بچه های بیگناه معصوم نباید جنگ رو ببینن نباید ارزوی خواب راحت و خنده و بازی داشته باشن لطفا لطفا لطفا دعا کنید براشون 😭 اونجایی که شاعر میگه!چال گونه خال لب گیسو کمند ابرو کمان دقیقا منو توصیف کرده😊😂 کاربری نهم😐 شهریار اسمی هست که میخام روی پسرم بذارم😍تصمیم دارم اینبار سرم تو لاک خودم باشع😂 میخام از غذاهام و جاهای دیدنی شهرم و خوراکیام و تفریحاتم تاپیک بزنم 😉 22سالمه و 7ساله متاهلم خداروشکر بابت بودن همسرم😍 دعا کنید ب زودی مامان شم 🥺
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
دیگه نه صلوات میفرستم نه دعا میکنم نه اسمتو میارم نه باهات حرف میزنم نه برات نامه مینویسم....چرا همه چی یطرفه باشه؟؟؟فقط من صدات کنم؟تو جواب ندی؟این رسمشه؟برو با همون بنده عزیزات که براشون کم نمیذاری.منم یه گوشه این دنیا زندگیمو میکنم تا .......
بچههای من جفتشون بلبل و فرفرهن و هر دو هم شیرخشکی
چه ربطی داره؟!
ببر متخصص شاید ویتامین دی کمه که راه نمیره
من مادریام که روزی خونهاش از صدای بچههاش گرم بود، اما حالا بدون حضور دائمیشون زندگی میکنه.از همسر اولم جدا شدم، حالا در کنار همسر جدیدم مسیر تازهای رو شروع کردم…بچههام رو میبینم، از دیدنشون محروم نیستم— اما درد من، فقط ندیدن نیست…درد من اینه که نمیتونم هر روز، هر لحظه، مادری کنم همونجوری که دلم میخواد.مادری، فقط به اسم و دیدار نیست… به لمس لحظهلحظههاست.و من هنوز مامانم، با تمام جانم.لطفاً اگه داستان زندگیمو کامل نمیدونید، با قضاوت یا نگاه سنگین، زخم تازه نزنید.گاهی یه مادر، بچههاش رو داره… اما هنوز دلش واسه مادری کردن تنگه:)
بخدا خودش و دوتا برادراش هر سه تا مادرشوهرم شیر خشک داد. بهش گفتم اگ واسه شیرخشکه چرا خودت شیرخشک خوردی تو ۹ ماهگی رله افتادی ؟ چرا اون برادرت ۱۴ ماهگی راه افتاد؟ البته برادر بزرگترش ۳ تا ۴ سالگی راه افتاد . بچم به اونا کشیده شد. بهش میگم اینارو. بهش بر میخوره که آاااا تو زیر بار حقیقت نمیری و قهر میکنه میره تو اتاقش