عزیزم تقاص دیر و زود داره سوخت و سوز نداره
من از شوهرم جدا شدم و هنوز بعد این همه سال مادر شوهرمو حلال نکردم روزای آخر عمرش بیمارستان بستری بود کار روزگار جوری پیش رفت که من همون روزها برای عیادت رفته بودم همون بیمارستان دخترش منو دید گفت نمیای پیش مادرم گفتم نه
من رفتم سراغ مریض خودم بعد نیم ساعت دیدم دخترش تمام بیمارستان و دنبال من گشته بود و آمد التماس کنان منو برد پیش مادرش گفت وقتی به مادرم گفتم شما رو دیدم مجبورم کرد بیام حتما ببرمت
بیا مادرم و حلال کن گفتم میام و دلشو نمی شکنم اما تا قیامت و روز حساب حلالش نمیکنم
من یه بچه ۱۳ ساله بودم عروس شما شدم ( به اجبار خانواده )
کاری که ۱۰ سال مادر شما با من کرد دشمن با دشمنش نمیکنه
هفته بعدش به رحمت خدا رفت چند روز بعدش آمد به خوابم تو خوابم هم میخواست ببخشمش اما من هیچ وقت نمیبخشم