مارنی عزیزم
یک سالِ دیگه هم گذشت
یه سال سخت و عجیب
اتفاقات زیادی افتادن
خوب
سخت
تکرار نشدنی
خیلی چیزها رو برای اولین بار تجربه کردی
تصمیم هایی گرفتی که واقعا بابتش ازت ممنونم
چیز هایی رو با چشمات دیدی ، با گوشات شنیدی و با تک تک سلول های وجودت احساس کردی که شگفتانگیز بودن.
شکوه و عظمت رو ازنزدیک دیدی و درون تاریخی که در حال ساخته شدنه قدم زدی.
ممنون که این تجربه های ارزشمند رو بهم هدیه دادی.
شبهایی بودن که با صورت خیس به خواب رفتی و فکر میکردی دیگه اوضاع درست نمیشه
دنیا گردبادی بود که توش گیر افتاده بودی
ولی همونموقع بود که نور از لابه لای ابرهای سیاه بهت تابید و قبلت رو از گرمای امید پر کرد.
مارنی قشنگم
قصد داشتم بیشتر برات بنویسم ولی هر چقدر سعی کردم دیدم هیچ کلماتی نمیتونن چیزی که میخوام بگم رو بهتر از این شعرِ شاملو بیان کنن...
تقدیم به تو♡
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
