من تو یک خانواده هفت نفره بزرگ شدم. بچه وسطی هستم.از همون اول باهوش بودم و شیطون.اما مامان بسیار سخت گیری داشتم.دوران مدرسه رو با معدل بالای نوزده قبول شدم.اما کنکور جدی نگرفتم و کم درس خواندم.بالاخره کنکور دادم و حقوق آزاد قبول شدم و ادبیات یکی از بهترین دانشگاه ها.(نمیگم چون نمیخوام شناسایی شم)
خلاصه رفتم پیش مشاوره و راهنماییم کرد که برم ادبیات و مطمئنم قسمت و سرنوشت زندگیم همین رشته بود.
با کلی ذوق و شوق رفتم ثبت نام و وارد مرحله جدیدی از زندگیم شدم.
از سن ۱۱ سالگی خواستگار داشتم از هر شغل و رده ای.
آزاد . نظامی .سوپری .نجار. دانشجو .مهندس و.... و حتی دکتر(ترم آخر این خواستگار دکترم پیدا شد یعنی اوج عاشقیم)
ولی مامان و بابام از همون اوایل آب پاکی رو ریختن رو دستم که ما دختر به غریبه نمیدیم باید طرف آشنا باشه.
فامیل هم نه. دیگه شما تصور کنین که طرف باید چه جوری باشه که قبول میکردن😅😅😅