روز بعدش رفتم دیدم بابام چشاش بستس بهش مانتور وصل کردن اکسیژن شده ۴۸ ضربان قلب ۱۵۰ اولش باورم نمیشد همه جارو سیاه و تار دیدم پرستارو صدا کردم چرا اینطوری شده گفت نمیدونم کروناس دیگه درمان نداره بالا سرش بمون هر لحظه امکان داره بره کما
بابام هوشیار بود ازش پرسیدم خوبی برای اولین بار گفت نه هرلحظه فکر میکردم که الانه دیگه بمیره چون یه عرق سردی روی کل بدنش نشسته بود و به سختی نفس میکشید همون لحظه یهو یادم افتاد سوره حشر شفا میده سوره حشر بالاسرش خوندم بعدش بابامو از بخش بردن ای سی یو انگار دنیا روی سرم خراب شده بود بسیار ناامید بودم ریه هاش ۸۵ درصد درگیر بود شبش رفتم انواع نماز و دعا و قران خوندم از خدا خواستم توی این سن با برادر کوچکم یتیم نشم اخه هنوز به پدرم نیاز داریم یه روز رفتم با دکترش صحبت کردم دکتر گفت همه داروهاشو زدیم دیگه کاری ازمون برنمیاد فقط باید ببینیم چی میشه خیلی روزای سخت و پر استرسی بود
منم هرشب دعا و نماز میخوندم تا صبح یه شب خواب دیدم بهم میگن بابات مرده یتیم شدی صبحش رفتم به دیدنش دیدم اونقدر لاغر و ضعیف شده کلا استخوان مونده ازش 😥ولی برام عجیب بود با اکسیژن ۴۸ چجوری هوشیاره
۳۰ روز گذشت بابام کلا فلج شده بود حتی نمیتونست یک لیوان اب برداره دکترا میگفتن بدنش خیلی مقاومت کرده معجزه بوده خدا رحم کرده بهش بعدش بابام مرخص شد اومدیم خونه هم ۲ ماه با اکسیژن نفس کشید اروم اروم تونست راه بره و من خوشحال ترین بودم نمیدونم چجوری از خدا تشکر کنم