2821
2789
عنوان

بیایید از معجزه زندگیم بگم

532 بازدید | 20 پست

سال ۱۴۰۰ اوج کرونا با اینکه خیلی رعایت میکردیم ولی بابام کرونا گرفت بسیار شدید هرروز اکسیژنش میومد پایینتر بیمارستانا جا نبود بستری نمیکردن چقدر جلوی اورژانس بیمارستان گریه کردم خلاصه رفتیم یه شهر دیگه بستری شد دارو میزدن اثر نداشت یه روز گفتن باید یه امپول بگیری قیمتشم ۱۳ میلیون بود امپولو گرفتیم قبل تزریق دکتر گفت این دارو پنجاه پنجاهه ممکنه خوب بشه یا بدتر بشه بمیره باید رضایت نامه امضا کنی با کلی ترس و صلوات رضایت دادم دارو تزریق شد فرداش هم تولدش بود ولی خبر نداشتیم رور تولدش چه روز بدی خواهد بود 

و ناگهان نوبت تو میشود و خداوند همه چیز را برایت انجام میدهد.🌱

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

روز بعدش رفتم دیدم بابام چشاش بستس بهش مانتور وصل کردن اکسیژن شده ۴۸ ضربان قلب ۱۵۰ اولش باورم نمیشد همه جارو سیاه و تار دیدم پرستارو صدا کردم چرا اینطوری شده گفت نمیدونم کروناس دیگه درمان نداره بالا سرش بمون هر لحظه امکان داره بره کما

بابام هوشیار بود ازش پرسیدم خوبی برای اولین بار گفت نه هرلحظه فکر میکردم که الانه دیگه بمیره چون یه عرق سردی روی کل بدنش نشسته بود و به سختی نفس میکشید همون لحظه یهو یادم افتاد سوره حشر شفا میده سوره حشر بالاسرش خوندم بعدش بابامو از بخش بردن ای سی یو انگار دنیا روی سرم خراب شده بود بسیار ناامید بودم ریه هاش ۸۵ درصد درگیر بود شبش رفتم انواع نماز و دعا و قران خوندم از خدا خواستم توی این سن با برادر کوچکم یتیم نشم اخه هنوز به پدرم نیاز داریم یه روز رفتم با دکترش صحبت کردم دکتر گفت همه داروهاشو زدیم دیگه کاری ازمون برنمیاد فقط باید ببینیم چی میشه خیلی روزای سخت و پر استرسی بود

منم هرشب دعا و نماز میخوندم تا صبح یه شب خواب دیدم بهم میگن بابات مرده یتیم شدی صبحش رفتم به دیدنش دیدم اونقدر لاغر و ضعیف شده کلا استخوان مونده ازش 😥ولی برام عجیب بود با اکسیژن ۴۸ چجوری هوشیاره

۳۰ روز گذشت بابام کلا فلج شده بود حتی نمیتونست یک لیوان اب برداره دکترا میگفتن بدنش خیلی مقاومت کرده معجزه بوده خدا رحم کرده بهش بعدش بابام مرخص شد اومدیم خونه هم ۲ ماه با اکسیژن نفس کشید اروم اروم تونست راه بره و من خوشحال ترین بودم نمیدونم چجوری از خدا تشکر کنم

و ناگهان نوبت تو میشود و خداوند همه چیز را برایت انجام میدهد.🌱

روز بعدش رفتم دیدم بابام چشاش بستس بهش مانتور وصل کردن اکسیژن شده ۴۸ ضربان قلب ۱۵۰ اولش باورم نمیشد ...

خداروشکر ایشالا با تن سالم همیشه سایش یالا سرتون باشه و ثمره بچه هاشو ببینه:)

الان حالشون چطوره؟

یه مدت ریه هاش فیبروز بود یکسال تحت درمان بود ولی کرونا به چشماش اسیب زده بیناییش کم شده چند بار هم عمل شده ولی خوب نشده 

و ناگهان نوبت تو میشود و خداوند همه چیز را برایت انجام میدهد.🌱

2825
2823
2791
2779
2792