شوهرم وقتی میخواستن بیان خواستگاری
همه با ترس و لرز جمع شدن که به بابام یه جوری بگن شب قراره برای آشنایی بیان
چنان داد و بیدادی کرد که نگو
همش میگفت کجا دیدن دختر منو
دختر منو از کجا میشناسن
غلط کردن
من درو باز نمیکنم
کلا همه رو ندیده و نشناخته رد میکرد
این یکی رو تو عمل انجام شده قرارش دادیم گذاشت بیان خونمون