من یه سگ داشتم همیشه تا دم مدرسه میومد همراهم همونجا می خوابید تا از مدرسه بیام بعد تعطیلی مدرسه همیشه تا خونه همراهم میومد دوستام مسخره می کردن سگِ فاطمه سگِ فاطمه پشت هم میگفتن یه بار یکی ازمعلماکلاس بالایی دستم انداخت همش با خودش دست دست می زد می گفت سگ فاطمه سگه فاطمه منم عصبانی شدم گفتم بی تربیت بعد مدیرمون دعوام کرد گفت به پدرت میگم من از مدرسه که اومدم نرفتم خونه تو کوچه از ترس وایسادم پدرم بره چون از پدرم خیلی می ترسیدم همونجا تو لباسم شاشیدم ۷ سالم بود کلاس اول بودم بعد مامانم دیدم گفتم هرچی در زدم درو باز نکردین ادرارم ریخت مامانم دعوام نکرد معلمه هم به پدرم نگفته بود پدرم هم دعوام نکرد روز پر استرسی بود واسم